تصمیم
دری را که بستی، پلی را که سوزاندی، دیگر درباره اش فکر نکن. هزاری هم که شک کردی، به تصمیمت ایمان داشته باش. بگذار بسته و سوخته بماند.
دری را که بستی، پلی را که سوزاندی، دیگر درباره اش فکر نکن. هزاری هم که شک کردی، به تصمیمت ایمان داشته باش. بگذار بسته و سوخته بماند.
وقتی از خدا می خوای چیزی رو که صلاح هست پیشِ روت قرار بده، قبلش ازش بخواه شجاعت پذیرفتن اون مصلحت رو هم بهت بده.
فقط می خواستم یکبار دیگر نگاهت را ببینم
فقط می خواستم یکبار دیگر
نامت را زمزمه کنم
زمانی که فراموشی ذهن را به رخوت می کشاند
و آنوقت در آن دورترین گوشه های خاطره به خاکت بسپارم
Just wanted a glimpse of you one more time
Just wanted to taste your name once again
When entwined limbs are sleek with sweat
In that one moment when oblivion descends on the mind
. . .And dark reality fades in the light of oneness