Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

حبل المتین

ترس از ماندن

ترس از رفتن

ترس از رها ماندن در سرما

و گرمای اشکی که بر گونه می غلتد

ـ آویخته ایم بر حبل المتینی که سالهاست پوسیده و ریخته و بر باد رفته

با قلبهایی سرشار از تهی ایمان

سرد از عشق

و فریاد هل من ناصر ینصرنی اش

در سکوت خاموش صحرا

طنین انداخت

و آخرین وسوسه ای که در بهت درد خیانت زمزمه می کند:

ـ بیچاره چه می جویی خدایت را

در کوه طور خاموش شد و

در تپه های جلجتا بر صلیب آویخت

و در نهروان بر سر نیزه رفت

۷ دی, ۱۳۸۷ | شعر | میریام

بی رنگ . . .

می گوید: یکنواخت شده ای، منفعل شده ای، جنگیدن را، به چنگ آوردن را فراموش کرده ای. تو هم مثل باقی آدمها شده ای. بی رنگ. قبل­ ترها تا آخر راه می رفتی . . . به هر قیمتی شده تمامش می کردی.

سکوت می کنم.

کاش می توانستم در آن لحظه بگویم پذیرفتن منفعل شدن نیست، صبر کردن برای بدست آوردن به معنای فراموش کردن جنگیدن نیست، به چنگ آوردن چه فایده ای دارد اگر چیزی را مختل کنی که ارزشش بیشتر از خواسته توست؟ و اگر راه اشتباه باشد چرا باید تا انتها بروم؟ و شاید هر بهایی ارزش پرداختن نداشته باشد.

نمی دانم. شاید هم واقعا یکنواخت شده ام. بی رنگ . . .

۴ دی, ۱۳۸۷ | یادداشت | میریام