بی رنگ . . .
می گوید: یکنواخت شده ای، منفعل شده ای، جنگیدن را، به چنگ آوردن را فراموش کرده ای. تو هم مثل باقی آدمها شده ای. بی رنگ. قبل ترها تا آخر راه می رفتی . . . به هر قیمتی شده تمامش می کردی.
سکوت می کنم.
کاش می توانستم در آن لحظه بگویم پذیرفتن منفعل شدن نیست، صبر کردن برای بدست آوردن به معنای فراموش کردن جنگیدن نیست، به چنگ آوردن چه فایده ای دارد اگر چیزی را مختل کنی که ارزشش بیشتر از خواسته توست؟ و اگر راه اشتباه باشد چرا باید تا انتها بروم؟ و شاید هر بهایی ارزش پرداختن نداشته باشد.
نمی دانم. شاید هم واقعا یکنواخت شده ام. بی رنگ . . .
نظرات
پیام از Lady Zee
در دی ۷, ۱۳۸۷ ۱۲:۱۵ ق.ظ
Surprisingly this way of looking at things can easily end in (to some extent) unpleasant misunderstandings such as what you’ve been told recently. There are things one should feel it by one’s own flesh unless it can’t be understood (sometimes at all). Just forgive those who can’t see what you feel in order to be forgiven by those who feel what you can’t even see
پیام از خودم
در دی ۷, ۱۳۸۷ ۹:۵۹ ق.ظ
i agree dear lady. it was just some how the pain of not being understood. though one would think i should be used it by now. anyway
پیام از چه فرقی دارد
در دی ۴, ۱۳۸۷ ۱۰:۱۳ ق.ظ
زیبا می نویسید