Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

یکی از دوستان وبلاگ نویس (رسم روزگار) دعوتی نمودند به بازی اعترافنامه نویسی (البته گویا به تحریک این اصولگرای بنیادگرای دیندار و بی دین ׳واژگون׳) که بی پرده درباره خود بنویسید.

امروز بعدازظهر داشتم می نوشتم ولیکن هرچقدر فکر کردم و هر چقدر نوشتم به جایی نرسید. نمی دانستم چی باید بنویسم. از شخصیت؟ از زندگی شخصی؟ از عیب هایی که خودم فکر می کنم دارم یا ایراداتی که دیگران می بینند؟ اینکه از چیزهایی بگم که شاید اکثر اطرفیان می دونند بنظرم جالب نرسید.

بگم انزوا طلبم؟ مسافرت دوست دارم؟ گرچه با آدمها زود گرم می گیرم ولی خیلی خیلی دیر کسی رو به زندگیم راه میدم؟ و دیر به دیر به کسی اعتماد می کنم؟ اینکه معتقدم حریم خصوصی آدمها بسیار محترمه و مثل هفت حجاب سالومه می مونه؟ که ما در بین هر حجاب آدمها رو بر اساس شناخت و احساساتمون جا می دیم؟ که گمان نمی کنم کسی توی زندگی من باشه که از حجاب پنجم اینطرف تر بیاد؟ یا اینکه دوستان نزدیکم معتقدند من بیش از حد منطقی و بی احساس هستم؟ و روابطم در زندگی به مشکل برمی خوره چون حاضر نیستم از استقلال خودم بگذرم یا اینکه احساسات زیاده از حد و بی اساس دیگران آزارم میده؟  یا از اینکه گمان می کنند به صرف دوست داشتنت حق دارند در هر جایی از زندگی ات سرک بکشند و اظهار نظر کنند بدم میاید؟ یا از اینکه فکر می کنند اصلا حقی نسبت بهت دارند فراتر از دوستی و لحظات مشترک؟ حقی که به دستش نیاوردند؟

من همه اینها هستم و شاید هیچ کدام نباشم. بعضی از این ویژگی ها ذاتیه و بعضی اکتسابی. حالا کدوم به کدومه خدا می دونه و بس . . .

اعترافنامه من به اندازه رسم روزگار مفصل نبود . . . ولیکن خودم هم چندان مفصل نیستم!

یا حق

۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۷ | یادداشت | میریام

بی دینی

ـ دوستی می گفت تو فقط یک ایراد داری مسلمون نیستی

اگر بودی انسان کاملی می شدی

دین را گذاشتند برای رسیدن به خدا . . . و خدا در دین گم شد.

آنقدر پیچیدیم در هزارتوی شریعت، که هدف از یاد برفت.

۲۳ اردیبهشت, ۱۳۸۷ | روزمره | میریام


گر
عشق نبودی سخن عشق نبودی چندین سخن نغز
که گفتی که شنودی؟

ور
باد نبودی که سر زلف ربودی رخساره معشوق به
عاشق که نمودی؟

بدان
که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد که
“اول ما خلق الله تعالی العقل” و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت
حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آنکه نبود، پس ببود. از آن صفت که بشناخت حق تعالی
داشت حسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند، از آن صفت که بشناخت خود تعلق داشت عشق
پدید آمد که آن را ׳مهر׳ خوانند، و از آن صفت که نبود پس ببود حزن پدید آمد که
آنرا ׳اندوه׳ خوانند. و این هر سه که از یک چشمه سار پدید آمده اند و برادران
یکدیگرند . . .

 
.
. . ׳تا اکنون که نوبت یوسف در آمد نشان حسن پیش او می دادند. من و برادر کهین که
نامش حزن است روی بدان جانب نهادیم، چون بدانجان رسیدیم حسن پیش از آن شده بود که
ما دیدیم. ما را به خود راه نمی داد، چندانکه زاری بیش می کردیم استغناءاو از ما
زیادت می دیدیم.چون
دانستم که او را از ما فراغتی حاصل است هر یکی روی بطریقی نهادیم. حزن به کنعان
رفت و من راه مصر بر گرفتم׳.

زلیخا
چو این بشنید خانه بعشق پرداخت و عشق را گرامی تر از جان خود می داشت تا آنکه یوسف
به مصر افتاد. اهل مصر بر هم آمدند، خبر به زلیخا رسید، زلیخا این ماجرا به عشق
بگفت، عشق گریبان زلیخا گرفت و بتماشای یوسف رفتند. یوسف را بدید خواست که پیش
رود، پای دلش بسنگ حسرت در آمد، از دایره صبر بدر افتاد، زلیخا چون دست ملامت دراز
کرد و چادر عافیت بر خود بدرید و بیکبارگی سودایی شد.

ـ برگزیده
از کتاب فی الحقیقه عشق سهروردی.

همانطور
که از این گزیده بر میاید، کتاب به خلق عقل و سه ویژگی آن، حسن و حزن و مهر می
پردازد؛ که حسن چون یوسف دید در نزد او مقام کرد، حزن به کنعان به نزد یعقوب بشد و
عشق به مصر نزد زلیخا رفت.

نمی
شود توصیف و چکیده ای از کتاب ارائه داد. فقط می شود خواند و در نثر و اشعار زیبای
سهروردی خود را گم کرد.

چند
رساله کوچک سهروردی؛ عقل سرخ، آواز پر جبرئیل، فی الحقیقه عشق،. . . را مجددا
تجدید چاپ کرده اند و اکثر آنها را کتاب فروشی مولی دارد.

کتاب
هایی که با خواندشان می شود لحظاتی فراموش کرد . . .


۱۵ اردیبهشت, ۱۳۸۷ | عمومی | میریام