Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

اولین احساس


اولین
باری که عاشق شدم ـ شاید هم آخرین بار ـ اصلا نمی دانستم به این احساس عشق می
گویند، اصلا نمی دانستم چیزی به اسم عشق وجود دارد؛ در کودکی کلمات اهمیت ندارد.
رنگ ها و طعم ها و حس ها مهم ترند؛ در کودکی سعی نمی کنیم احساساتمان را زیر تیغ
تشریح ببریم و بهشان اسم بدهیم و توصیفش کنیم. همین که هست کافی است.

آنوقت
ها یک نوع شیفتگی بود. . . شیفتگی نسبت به کسی که بزرگ تر از زندگی بنظر می رسید و
انگار که با همه آدم بزرگ های دیگر فرق داشت.

آنوقت
ها فاصله ها عظیم و پرناشدنی بنظر می رسید.

طی
سالها با این احساس بزرگ شدن و تغییرش را حس کردن تجربه عجیبی بود. گاه فراموش می
شد و گاه با شدت بیشتری برمی گشت.

تا
اینکه به قول فلاسفه ابژه احساساتم ازدواج کرد و از ایران رفت.

 

ده
سال از آخرین باری که دیدمش می گذشت. ده سالی که هر از چندگاه با همان شیفتگی
دوران کودکی، با خاطرات و احساسات یک نوجوان بهش فکر می کردم.

اولین
پست امسال را که درباره راهی جدید و تغییر زندگی می نوشتم هیچ فکر نمی کردم احساس
گنگی که در این مورد داشتم به حقیقت بپیوندد.

آن
روز که دوباره دیدمش فاصله ها دیگر آنقدر عظیم بنظر نمی رسید. شکافی که کودک می
دید دیگر وجود نداشت. هنوز هم با وجود این همه تغییر و گذشت این همه سال بزرگتر از
زندگی بنظر می رسید و متفاوت با دیگرهای زندگی ام.

هنوز
هم وقتی دیدمش احساس کردم زندگی کمی خوش رنگ تر شده و طعم ها کمی پررنگ ترند.

هنوز
هم نمی دانم چه اسمی می شود روی این احساس گذاشت.

ـ
هنوز هم دلم نمی خواهد اسمی روی این احساس بگذارم



۱۵ فروردین, ۱۳۸۷ | عمومی | میریام

سال دگر


سالی
بچرخید و ایام بگذشت و بهاری دگر برسید و ما همچنان بر همان احوالیم که بود. و جبر
ایام ما را بر آن داشت در نزد نزدیکان ساعات به سر بریم و بی حوصلگی ما را بکشت.

از
همین رو تصمیم گرفتیم وقایع نگاری بنویسیم شرح حال روزگار در این ایام چند.

سال
را در نزد خانواده و بر سر سفره صبحانه تحویل کردیم و کمی با پدر محترم سر مقدار
عیدی چانه بزدیم و جیب آن محترم را بتیغیدیم که؛ درین سال نکو تنگ نظری و تنگ جیبی
شگون شوم بر اهل منزل دارد و نکن اینکارو خوبیت نداره.

به
هر ترتیب ساعات بگذشت و برفتیم به پابوس بزرگ خاندان به رسم هر سال و دیده بوسی ها
آغاز بشد . . .

و عمر
سپری گشت.

و درین
ایام مکاشفاتی به عمل آوردیم به این ترتیب که خاندان همگی میخ مانده اند که آیا ما
این کنکور فوق را بقبولیده ایم یا نه! کارم بیافته ایم یا نه! و آیا تصمیم نداریم
گره مبارکه زندگی تاهلی را ببندیم و زندگی سرشار از مسئولیت و تعهد و تاهل آغاز
کرده از این زیست گیاهی به در آییم؟

 

بگذریم.
جریان کل عید ما به همین صورت سپری شد و حتی وقت نکردیم یه تک پا از این خراب شده
بریم بیرون. در عوض دوستان که حالا اینجا اسم نمی برم خوبیت نداره از آنتالیا و
شمال و شیراز و کیش (هتل داریوش!!!!!) و نقاط مختلف اقلیم سر در آوردند در نهایت
نامردی و بی معرفتی.

که
البته دوران مردانگی و معرفت به سر آمده است در این روزگار سیاه نامروت

 

البته
ما که بخیل نیستیم ولی امیدوارم زیاد بهشون خوش نگذشته باشه.

سال
نو مبارک

 

 

 

۱۱ فروردین, ۱۳۸۷ | عمومی | میریام