اولین احساس
اولین
باری که عاشق شدم ـ شاید هم آخرین بار ـ اصلا نمی دانستم به این احساس عشق می
گویند، اصلا نمی دانستم چیزی به اسم عشق وجود دارد؛ در کودکی کلمات اهمیت ندارد.
رنگ ها و طعم ها و حس ها مهم ترند؛ در کودکی سعی نمی کنیم احساساتمان را زیر تیغ
تشریح ببریم و بهشان اسم بدهیم و توصیفش کنیم. همین که هست کافی است.
آنوقت
ها یک نوع شیفتگی بود. . . شیفتگی نسبت به کسی که بزرگ تر از زندگی بنظر می رسید و
انگار که با همه آدم بزرگ های دیگر فرق داشت.
آنوقت
ها فاصله ها عظیم و پرناشدنی بنظر می رسید.
طی
سالها با این احساس بزرگ شدن و تغییرش را حس کردن تجربه عجیبی بود. گاه فراموش می
شد و گاه با شدت بیشتری برمی گشت.
تا
اینکه به قول فلاسفه ابژه احساساتم ازدواج کرد و از ایران رفت.
ده
سال از آخرین باری که دیدمش می گذشت. ده سالی که هر از چندگاه با همان شیفتگی
دوران کودکی، با خاطرات و احساسات یک نوجوان بهش فکر می کردم.
اولین
پست امسال را که درباره راهی جدید و تغییر زندگی می نوشتم هیچ فکر نمی کردم احساس
گنگی که در این مورد داشتم به حقیقت بپیوندد.
آن
روز که دوباره دیدمش فاصله ها دیگر آنقدر عظیم بنظر نمی رسید. شکافی که کودک می
دید دیگر وجود نداشت. هنوز هم با وجود این همه تغییر و گذشت این همه سال بزرگتر از
زندگی بنظر می رسید و متفاوت با دیگرهای زندگی ام.
هنوز
هم وقتی دیدمش احساس کردم زندگی کمی خوش رنگ تر شده و طعم ها کمی پررنگ ترند.
هنوز
هم نمی دانم چه اسمی می شود روی این احساس گذاشت.
ـ
هنوز هم دلم نمی خواهد اسمی روی این احساس بگذارم