دیروز به روال همیشگی رفتم دفتر یکی از بچه
ها تا ببینمش.
مهمان داشت.
م دو سالی هست که توی دفتر آنها کار می کند.
از بچه هایی است که بهشان می گوئیم بی خانمان. خرید می کند، چایی می گذارد، دفتر
را تمیز می کند. شب هم همانجا می خوابد.
همیشه فکر می کردم خانواده هم ندارد و ل
بیشتر در حکم خواهر نداشته اش بود. این چیزها جبران شدنی نیست ولی می دیدم ل سعی
می کند کمی این خلا را پر کند.
کمی قبل تر متوجه شدم برادر کوچک تر از خودش
هم دارد که بعد از بیکار شدن به تهران آمده و در دفتر مشغول است. آن روز که دیدمش
پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود. روی دستهایش پر بود از جای چاقو و جای سوزن. خط
سفیدی روی گردنش است که بخاطر رنگ تیره پوستش بدجور توی چشم می زند.
م بعدها بهم گفت ح قبل از اینکه بدنبال کار
به جنوب برود و از هم جدا بشوند، مدتی مرکز ترک اعتیاد بوده است. م خودش او را به
مرکز معرفی کرده بود. ح چند سالی کوچک تر است. فکر کنم شانزده سالی دارد.
دیروز که رفتم دفتر م بهم گفت
م بعد از هشت سال خواهر بزرگترش را پیدا کرده است و خواهرش هم برای دیدن برادرها
به دفتر آمده. ع هم سن و سال ماست. قد بلند است، با پوست سبزه. از این چادرهای
دانشجویی سرش بود و لبخند می زد. چشمهای تیره اش پر از شیطنت بودند.
کمی طول کشید تا یخمان باز شد و شروع به
صحبت کردیم. از زندگی اش تعریف کرد. از وقتی که بچه بودند و پدرشان توی یک زیرزمین
نمور توی اسلامشهر برای هفته ها بدون پول و غذا رهایشان میکرد و به تهران میامد.
از اینکه گاهی برای دو ماه نمی توانستند به حمام بروند چون پولی در بین نبود.
جاهای زخم روی دست هایش را که پدرش با چاقو خط انداخته بود نشانم داد، و زخم پشت
پایش که جای تیشه بود؛ باز هم از صدقه سری پدر.
از وقتی تعریف کرد که پدرش سعی کرد به مرد
۵۰ ساله ای بفروشدش. ع جاچسبی روی میز را به سر مرد می کوبد و فرار می کند. از
کتکی برایم گفت که پدرش همانجا زیر پل سید خندان بهش زده بود، از نیمه شب زمستانی
که توی مولوی رهایش می کند و می رود؛ مامورها دستگیرش می کنند و به عنوان فراری به
کلانتری می برند.چون هفده ساله است و زیر سن قانونی برای سه ماه به مرکز بازپروری
می فرستندش.
دفعه دیگری که پدر سعی میکند دخترش را
بفروشد، ع ساک بدست از پارک دانشجو فرار می کند و به سراغ برادر بزرگترش می رود که
سرباز است. برادر همان شب خواهرش را به بهانه اینکه از طرف پدرمان آمده ای تا
زندگی مرا به هم بریزی به کلانتری می برد و ع مجبور می شود سه شب توی بازداشتگاه
بماند.
از وقتی برایم تعریف کرد که برادرش او را به
عقد دوست همخانه ای اش در میاورد چون مجبور بوده چند روزی در هفته به پادگان برود
و نمی توانسته خواهرش را تنها رها کند. . .
داستان همین طور ادامه دارد. طلاق می گیرد،
فراری می شود، دوباره برمی گردد، حالا دوباره ازدواج کرده است. خانواده شوهرش چون
فامیلی نداشته قبولش ندارند.
تمام مدتی که ماجراهای زندگی اش را تعریف می
کرد لبخند می زد و گهگاهی می خندید.
این داستانها تکراری اند.
نمونه های مختلفش را هر روز شنیده ام و دیده ام. توی بهزیستی پر است از بچه هایی
که هر روزشان کابوسی تمام ناشدنی است. بچه هایی که با وجود اینها لبخند می زنند و
چشمهایشان پیر است و سرشار از تردید. بچه هایی که با دیدن ذره ای ترحم و دلسوزی
نگاهشان سخت و تحقیر آمیز می شود.
ـ از دورویی خودمان حالم بهم می خورد. از
اینکه وانمود می کنیم می فهمیم، همدردیم. چه همدردی؟ آخر من و تو چطور می توانیم
این حرف ها را بفهمیم؟ این کتک ها و ناسزاها و دردها و تحقیرها را تصور کنیم؟
ـ این ها همه حرف است.