Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

رپید باز ـ دانلود بهتر با ADSL


در
راستای تحولات سال جدید:

 

با
تحویل سال جدید ما هم سرانجام این طلسم نامیمون را شکستیم و
ADSL ابتیاع کردیم (و تازه فهمیدم زندگی واقعا
چقدر زیباست!!!) وزان پس مقادیر عظیمی سرچ در اینترنت انجام دادیم و به سایت های
مدینه الفاضله بسیاری سر زدیم (که پیشترها بخاطر سرعت کرم
 وار Dial Up تا حد
زیادی جزو محالات بود و اکنون ممکن الوجودیت یافته) و به موانع عظیمی برخوردیم (
megaupload, rapidshare) که به هیچ صراطی (download manager, orbit, massdownload) مستقیم نبودند و مایه حزن بودند بسیار.

در
راستای تلاشهای خستگی ناپذیر خود سایتی یافتیم بسی میمون و فرخنده که ما را در
گذشتن از موانع یاری رساند بسیار و گره از کار ما بگشود و خلق ما بگشاد. بدین صورت
که لینک دانلود (
rapidshare,
megaupload
) را
وارد سایت نموده، ایشان با سرورهای بسی عظیم خود که محتملا از جانب از ما بهتران
است و اکانت مستقیم هم دارند آن را در چشم بر هم زدنی دانلود کرده و شما می توانید
از طریق سایت با سرعت بسی بالا و با نرم افزارهای
download manager آن را دانلود کنید. مقادیر کمتر از ۲۰ mb
نیاز به رجیستر ندارد. اما برای مقادیر بالاتر بایستی مقدار ناچیزی وجه به حساب
سایت واریز نموده و اشتراک دریافت کنید (که بسیار توصیه می شود)

لینک
بازدید از رپید باز:
http://rapidbaz.com/from/18598

۳۱ فروردین, ۱۳۸۷ | عمومی | میریام

تنها گناه کبیره حقیقی


در
کودکی، پیله ابریشمی را روی درختی می یابد؛ درست هنگامی که پروانه خود را آماده می
کند تا از پیله خارج شود. کمی منتظر می ماند اما سرانجام چون خروج پروانه طول می
کشد، تصمیم می گیرد به این فرایند شتاب ببخشد. با حرارت دهانش پیله را گرم می کند
تا اینکه پروانه از پیله خارج می شود، اما بال هایش همچنان بسته اند و کمی بعد می
میرد.

“بلوغی
صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. آن جنازه کوچک تا
به امروز یکی از سنگین ترین بار ها روی وجدانم بوده است، اما همین جنازه باعث شد
که بفهمم تنها یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد؛ تسریع کردن قوانین بزرگ کیهان.
بردباری لازم است، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن و با اعتماد راهی را دنبال کردن
که خداوند برای زندگی ما برگزیده است” (نیکوس کازنتزاکیس*)

 

ـ
بر وجدان کدامین ما سنگینی چنین باری سایه نیفکنده است؟

* همشهری جوان

۲۹ فروردین, ۱۳۸۷ | عمومی | میریام

داستان ها


دیروز به روال همیشگی رفتم دفتر یکی از بچه
ها تا ببینمش.

مهمان داشت.

م دو سالی هست که توی دفتر آنها کار می کند.
از بچه هایی است که بهشان می گوئیم بی خانمان. خرید می کند، چایی می گذارد، دفتر
را تمیز می کند. شب هم همانجا می خوابد.

همیشه فکر می کردم خانواده هم ندارد و ل
بیشتر در حکم خواهر نداشته اش بود. این چیزها جبران شدنی نیست ولی می دیدم ل سعی
می کند کمی این خلا را پر کند.

کمی قبل تر متوجه شدم برادر کوچک تر از خودش
هم دارد که بعد از بیکار شدن به تهران آمده و در دفتر مشغول است. آن روز که دیدمش
پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود. روی دستهایش پر بود از جای چاقو و جای سوزن. خط
سفیدی روی گردنش است که بخاطر رنگ تیره پوستش بدجور توی چشم می زند.

م بعدها بهم گفت ح قبل از اینکه بدنبال کار
به جنوب برود و از هم جدا بشوند، مدتی مرکز ترک اعتیاد بوده است. م خودش او را به
مرکز معرفی کرده بود. ح چند سالی کوچک تر است. فکر کنم شانزده سالی دارد.

دیروز که رفتم دفتر م بهم گفت
م بعد از هشت سال خواهر بزرگترش را پیدا کرده است و خواهرش هم برای دیدن برادرها
به دفتر آمده. ع هم سن و سال ماست. قد بلند است، با پوست سبزه. از این چادرهای
دانشجویی سرش بود و لبخند می زد. چشمهای تیره اش پر از شیطنت بودند.

کمی طول کشید تا یخمان باز شد و شروع به
صحبت کردیم. از زندگی اش تعریف کرد. از وقتی که بچه بودند و پدرشان توی یک زیرزمین
نمور توی اسلامشهر برای هفته ها بدون پول و غذا رهایشان میکرد و به تهران میامد.
از اینکه گاهی برای دو ماه نمی توانستند به حمام بروند چون پولی در بین نبود.
جاهای زخم روی دست هایش را که پدرش با چاقو خط انداخته بود نشانم داد، و زخم پشت
پایش که جای تیشه بود؛ باز هم از صدقه سری پدر.

از وقتی تعریف کرد که پدرش سعی کرد به مرد
۵۰ ساله ای بفروشدش. ع جاچسبی روی میز را به سر مرد می کوبد و فرار می کند. از
کتکی برایم گفت که پدرش همانجا زیر پل سید خندان بهش زده بود، از نیمه شب زمستانی
که توی مولوی رهایش می کند و می رود؛ مامورها دستگیرش می کنند و به عنوان فراری به
کلانتری می برند.چون هفده ساله است و زیر سن قانونی برای سه ماه به مرکز بازپروری
می فرستندش.

دفعه دیگری که پدر سعی میکند دخترش را
بفروشد، ع ساک بدست از پارک دانشجو فرار می کند و به سراغ برادر بزرگترش می رود که
سرباز است. برادر همان شب خواهرش را به بهانه اینکه از طرف پدرمان آمده ای تا
زندگی مرا به هم بریزی به کلانتری می برد و ع مجبور می شود سه شب توی بازداشتگاه
بماند.

از وقتی برایم تعریف کرد که برادرش او را به
عقد دوست همخانه ای اش در میاورد چون مجبور بوده چند روزی در هفته به پادگان برود
و نمی توانسته خواهرش را تنها رها کند. . .

داستان همین طور ادامه دارد. طلاق می گیرد،
فراری می شود، دوباره برمی گردد، حالا دوباره ازدواج کرده است. خانواده شوهرش چون
فامیلی نداشته قبولش ندارند.

تمام مدتی که ماجراهای زندگی اش را تعریف می
کرد لبخند می زد و گهگاهی می خندید.

این داستانها تکراری اند.
نمونه های مختلفش را هر روز شنیده ام و دیده ام. توی بهزیستی پر است از بچه هایی
که هر روزشان کابوسی تمام ناشدنی است. بچه هایی که با وجود اینها لبخند می زنند و
چشمهایشان پیر است و سرشار از تردید. بچه هایی که با دیدن ذره ای ترحم و دلسوزی
نگاهشان سخت و تحقیر آمیز می شود.

ـ از دورویی خودمان حالم بهم می خورد. از
اینکه وانمود می کنیم می فهمیم، همدردیم. چه همدردی؟ آخر من و تو چطور می توانیم
این حرف ها را بفهمیم؟ این کتک ها و ناسزاها و دردها و تحقیرها را تصور کنیم؟

ـ این ها همه حرف است.

 

۲۲ فروردین, ۱۳۸۷ | عمومی | میریام