وادی تنهایی
از ترس به
تنهایی پناه می بری
و
گم می شوی
و زمزمه ای که
به طعنه می گوید
ـ این وادی
را تنها راه ورود است
از ترس به
تنهایی پناه می بری
و
گم می شوی
و زمزمه ای که
به طعنه می گوید
ـ این وادی
را تنها راه ورود است
کاش ما را از
گذشته ها راه فراری بود
از نگاه ها و
خنده ها و
دست هایی که
جایشان خالی است
کاش قلب را
هم می شد مثل تخته سیاه
پاک کرد
با دستمالی
آبی
و چند قطره اشک
کاش شب را هرگز
وعده فرا نمی رسید
تا خالی جایت
در خلا وجودم
سر باز نکند
- هنوز هم چشم
براهم
گرچه مدتهاست
راه به پایان رسیده است