لحظه ها
بعد
از مدتها بی خوابی به سرت می زند، در سکوت و تنهایی می نشینی و زانوها را بغل می
زنی و به تاریکی خیره می شوی.
ـ
من با این لحظه ها آشنایم. تک تک آنها را زندگی کرده ام. با آنها زندگی کرده ام.
لحظاتی
که آنقدر تاریک و سردند که حتی ارواح گذشته هم قدم به آنها نمی گذارند.
تن
ها تویی و خدای تو و آسمانی بی ستاره.
تن
ها منم و خدای تو و هراس از دل کندن.
تن
ها مائیم و شکست دل بستن.
ـ خودم
را گم کرده بودم در هیاهوی لحظه ها
هیچ وقت پیدایم نکن