لحظه ها
بعد
از مدتها بی خوابی به سرت می زند، در سکوت و تنهایی می نشینی و زانوها را بغل می
زنی و به تاریکی خیره می شوی.
ـ
من با این لحظه ها آشنایم. تک تک آنها را زندگی کرده ام. با آنها زندگی کرده ام.
لحظاتی
که آنقدر تاریک و سردند که حتی ارواح گذشته هم قدم به آنها نمی گذارند.
تن
ها تویی و خدای تو و آسمانی بی ستاره.
تن
ها منم و خدای تو و هراس از دل کندن.
تن
ها مائیم و شکست دل بستن.
ـ خودم
را گم کرده بودم در هیاهوی لحظه ها
هیچ وقت پیدایم نکن
نظرات
پیام از بهناز
در دی ۶, ۱۳۸۶ ۱۰:۵۸ ب.ظ
زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد
و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند
و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود
فردا خورشید طلوع خواهد کرد
حتی اگر ما نباشیم
پیام از بهناز
در دی ۶, ۱۳۸۶ ۱۰:۵۸ ب.ظ
زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد
و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند
و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود
فردا خورشید طلوع خواهد کرد
حتی اگر ما نباشیم
پیام از محمد الیاس
در دی ۱۰, ۱۳۸۶ ۵:۱۱ ق.ظ
سکوت می کنم تا ارزش این متن را بیشتر احساس کنم. عالی بود دختر!

پیام از sara
در دی ۶, ۱۳۸۶ ۱۰:۳۷ ب.ظ
و همیشه در زمانی از زندگی گم می شویم…. گمشدنی عمیق..