دستانم . . .
دستانم خالی
ست
دستانم از
دستانت خالی ست
و نوازش
کلمات
بر آشفتگی
روح
ـ تا مرز
جنون ـ
می خواهم دل
به راه بزنم
تا مرز
نرسیدن
و خود ـ َم ـ
را گم کنم
در نیمه خالی
. . .
می خواهم
فریاد بزنم
که از این
همه هیاهو
دلخسته ام
از این همه
آمد ـ َن ها و رفت ـ َن ها و
کلمات تلخی
که روی دیوار نوشته ای
وقتی که
نبودم
ـ دلم برای دستانت تنگ است
لحظه ای عشق سیری چند؟