با هم بودن
خیلی وقت بود قلبم اینطور بی صدا نشکسته بود.
نگاهش کردم.
چشمهایش تلخ ترین قصه ای که تا بحال شنیده ام را می گفتند. خودش اما می خندید.
طی این سالها تظاهر را خوب یاد گرفته ـ ایم ـ
من از زندگیم می گویم و او از روزهایش
ـ منهای تمام دردها و خاطرات تلخ و لحظه های تاریک ـ
برای چند لحظه فراموش کردن و پشت سر گذاشتن. برای چند لحظه فقط با هم بودن.
* * *
آن روزها درهای قلبم را همیشه می بستم. بهش اعتمادی نبود. نمی دانستی کی ممکن است بهت خیانت کند.
اما آن روز که ساکت کنار هم روی چمن ها نشسته بودیم، برای یک لحظه دیگر این چیزها اهمیتی نداشت. تنها با هم بودن و سکوت و حس نزدیکی.
ـ اعتماد چیز غریبی است . . .
این روزها دیگر احتیاجی به بستن نیست. درها زنگ زده اند و رنگ باخته اند. نه کسی وارد می شود و
ـ نه کسی خارج . . .
* * *
نگاهش می کردم. به خط های کوچک کنار چشمش و سایه های نگاهش.
به راه طولانی که با هم آمدیم و بارهایی که برای هم به دوش کشیدیم. به راهی که هنوز در پیش داریم و رد پاهایی که می دانم روی صورتش خواهد نشست و سایه هایی سنگین تر . . .
و حس ناتوانی و بیهودگی.
ـ خیلی وقت بود قلبم اینطور بی صدا نشکسته بود.
نظرات
پیام از شهروز
در مهر ۲, ۱۳۸۶ ۱:۴۸ ق.ظ
بهتر…گاهی خیلی خوبه که دیگران نشنوند ان چه را که خود می شنویم…هر صدایی برای هر کسی شنیدنی نیست…یا حق

پیام از رها
در شهریور ۲۶, ۱۳۸۶ ۱۲:۴۶ ب.ظ
سلام
نوشته هات خیلی زیبا بودن … یه لحظه زمان و مکان رو فراموش کردم … اسم نشخوار رو بردار لطفا … به منم سر بزن …