Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

با هم بودن

 

خیلی وقت بود قلبم اینطور بی صدا نشکسته بود.

نگاهش کردم.

چشمهایش تلخ ترین قصه ای که تا بحال شنیده ام را می گفتند. خودش اما می خندید.

طی این سالها تظاهر را خوب یاد گرفته ـ ایم ـ

من از زندگیم می گویم و او از روزهایش

ـ منهای تمام دردها و خاطرات تلخ و لحظه های تاریک ـ

برای چند لحظه فراموش کردن و پشت سر گذاشتن. برای چند لحظه فقط با هم بودن.

 

* * *

 

آن روزها درهای قلبم را همیشه می بستم. بهش اعتمادی نبود. نمی دانستی کی ممکن است بهت خیانت کند.

اما آن روز که ساکت کنار هم روی چمن ها نشسته بودیم، برای یک لحظه دیگر این چیزها اهمیتی نداشت. تنها با هم بودن و سکوت و حس نزدیکی.

ـ اعتماد چیز غریبی است . . .

این روزها دیگر احتیاجی به بستن نیست. درها زنگ زده اند و رنگ باخته اند. نه کسی وارد می شود و

ـ نه کسی خارج . . .

 

* * *

 

نگاهش می کردم. به خط های کوچک کنار چشمش و سایه های نگاهش.

به راه طولانی که با هم آمدیم و بارهایی که برای هم به دوش کشیدیم. به راهی که هنوز در پیش داریم و رد پاهایی که می دانم روی صورتش خواهد نشست و سایه هایی سنگین تر . . .

و حس ناتوانی و بیهودگی.

 

ـ خیلی وقت بود قلبم اینطور بی صدا نشکسته بود.

 

 

 

 

۲۶ شهریور, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام

بی عنوان

گرمای دستی که دست تو را در خود می فشارد.
و تو
ـ دنیای سستی که بر باد است ـ
به آن آویخته ای
انگار که تنها ملموس باقی مانده درین دنیای مه آلود باشد.
نه راهی در پس و نه راهی در پیش
در توهم رسیدن و بودن و ماندن به دام افتاده ای

ـ رهایش کن . . .

۲۳ شهریور, ۱۳۸۶ | شعر | میریام

عنوانی ندارد

یک لحظه، فقط یک دم کافی است.

ـ ایستاده ای زیر آفتاب. عرق روی پوستت می دود و با هر نفس، هرم آفتاب را مزمزه می کنی.
فراموشی و تاریکی و سرما . . .
ـ نسیمی آشنا، نگاهی کهنه و آسمانی قدیمی
درد گنگی در قلب و . . .
انگار دوباره تمام آن خاطرات قدیمی را زندگی می کنی
خاطراتی بدون آن خط های تلخ گوشه چشم و نگاه بیهوده و لبخندی پوچ
خاطرات روزهای آفتابی که سرد و تاریک نبودند، هر لحظه ارزش زیستن داشت و لحظات با سبک بالی می گذشتند.

یک لحظه، فقط یک دم کافی است.

۹ شهریور, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام