ظل آفتاب
گفت: تمام کسانی که دوست داشته ام رفتند
گفتم: همه می روند. هیچ چیز نمی ماند. اما ما فقط رفتن آنهایی را می بینیم که رد پاهاشان در مسیر زندگی عمیق مانده است و جای خالی اشان پررنگ
ـ مثل تو . . .
* * *
این لحظات تکراری شده است.
مثل خودم.
لحظاتی که نه شادی و نه غمگین.
اما سکوت عجیب به دل می نشیند.
لحظه هایی که می نشینی. زانوها را بغل می کنی و به خودت می گویی:
ـ این هم گذشت
* * *
ساعت دو بعد از ظهر، پیاده که راه بیفتی طرف خانه تازه معنای آسفالت آفتاب خورده و هرم گرما را می فهمی.
معنای اینکه چطور آفتاب هر فکری را از سرت و هر حسی را از خونت بخار می کند . . .
ـ راه حل خوبی برای لحظات بی قراری است.
نظرات
پیام از هادی
در مرداد ۹, ۱۳۸۶ ۱۲:۳۹ ق.ظ
حالا اگر یک روز تابستان با یکی از همون آدمها قدم زده بودیم چی؟ … اصلا ردپای آدم روی آسفالت میمونه؟
پیام از خودم
در مرداد ۹, ۱۳۸۶ ۱۱:۴۵ ق.ظ
اره . . . خیلی هم عمیق می مونه
ـ داش مهدی مخلصیم.
پیام از مهدی
در مرداد ۱۰, ۱۳۸۶ ۹:۴۳ ب.ظ
آبجی همه ما رفتنی هستیم
دیر و زود داره….
یک روز هم تو میری و دیگران حسرت رفتن تو را می خورند
پیام از سکوت یخزده
در مرداد ۱۱, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۲ ق.ظ
البته بر منکرش لعنت . . . همه ما اسیر خاکیم
پیام از مهدی
در مرداد ۱۱, ۱۳۸۶ ۱۱:۲۶ ق.ظ
من واقعا خندم می گیره ها…
آخه قدیما این تیریپه “داش مهدی” اصن بهت نمیومد
..اما الان میاد دیگه
پیام از سکوت یخزده
در مرداد ۱۱, ۱۳۸۶ ۹:۳۰ ب.ظ
به این میگن تاثیرات فراتر بردن مرزهای آشنایی
پیام از رد پایی که نمی ماند
در مرداد ۱۸, ۱۳۸۶ ۸:۲۰ ب.ظ
تنها این دیار نیست که به قیامت نزدیک است من دیارهای فراوان باختهام آخرین دیار را با خوشهای انگور معاوضه کردم هنوز خوشهی انگور را به خوابم نبرده بودم که صبح شد در تلاطم صبح میخواستم نام ترا به یاد آورم که صبح از من گریخت نمیدانستم از چه کسی و از چه روزی از ایام هفته باید دلگیر شوم هر چه تور میبافتم دریا از من دورتر میشد رها نمیشدم از کوچههایی که همیشه بنبست بود یا خوابهایی که طعم تلخ دوای بیهوشی داشت صبح چه گس و بیقواره بود ظهر تنومند و تنپرور بود شب که در سیاهی شب گم میشد پناهم یک شاخهی یاس قدیمی بود که در باد تاب ماندن نداشت
پیام از رد پایی که نمی ماند
در مرداد ۱۸, ۱۳۸۶ ۸:۲۶ ب.ظ
So stealthily I will be vanished, as though a speckle in dust and no longer will I be tried to be remembered
…
پیام از آهو
در مرداد ۹, ۱۳۸۶ ۱۲:۳۳ ق.ظ
سلام.
گر روی تو زیبا ست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
موفق باشی
به من سر بزن