شاه چراغ
باد چادرم را به بازی می گیرد.
انگار می خواهد نگاهم را از گنبد و گلدسته ها بکند و با خودش به دور دست ها ببرد.
اما من انگار مسخ شده ام.
ـ صداها می میرند و آدمها رنگ می بازند . . .
فقط منم و حضور سنگینی که قلبم را احاطه و دنیایم را پر می کند.
چشم می دوزم به معصومیت گنبد و اشک های فرو نریخته روحم را می سوزاند.
دلم می خواهد دست دراز کنم و چنگ بیندازم به نورانی گنبد و به این آرامش بیاویزم.
روبروی ضریح نقره ای ایستاده ام. پاهایم بیشتر از این نمی کشند. روی زمین می نشینم.
حجاب چادر و پرده اشک، نقره ای ضریح را محو می کنند.
ـ تنها سیاهی گناه می ماند و سرخی شرم
نظرات
پیام از مهدی
در مرداد ۲۵, ۱۳۸۶ ۱۲:۰۶ ق.ظ
حسودیم شد
…
به این همه احساس قشنگ و صفای باطن
پیام از خودم
در مرداد ۲۵, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۱ ق.ظ
داداشی شما خودت اصلا صفای باطنی . . .
پیام از مهدی(رسم روزگار)
در مرداد ۲۶, ۱۳۸۶ ۱۱:۳۰ ق.ظ
تو مگو با شه کار نیست / با کریمان کارها دشوار نیست …..
پیام از آرزو
در مرداد ۲۷, ۱۳۸۶ ۷:۴۳ ب.ظ
همیشه به سفر.
پیام از لیلا
در مرداد ۳۰, ۱۳۸۶ ۲:۱۹ ب.ظ
زیارت قبول میریام جان
منم زیارت بودم مشهد
دقیقا همین حس تورو داشتم
سیاهی گناه و سرخی شرم
هیشکی مثل خود آدم سنگینی این سیاهی رو حس نمیکنه
پیام از مهران
در مرداد ۳۱, ۱۳۸۶ ۱۲:۱۳ ق.ظ
به نظرخوب میادولی چرامن درک نمی کنم ؟یکی کمک کنه!
پیام از خودم
در شهریور ۱, ۱۳۸۶ ۵:۵۰ ب.ظ
مرسی لیلا جان. زیارت شما هم قبول
آقا مهران چی رو درک نمی کنی؟
پیام از خودم
در شهریور ۵, ۱۳۸۶ ۷:۴۹ ب.ظ
چرا . آپ هم می کنیم . . .

پیام از سایبان آرامش
در مرداد ۲۵, ۱۳۸۶ ۱۲:۰۱ ق.ظ
سلام

حس قشنگی با خودن مطلبت بهم دست داد
وبلاگ دلنشینی داری
اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن
ممنون