شاه چراغ
باد چادرم را به بازی می گیرد.
انگار می خواهد نگاهم را از گنبد و گلدسته ها بکند و با خودش به دور دست ها ببرد.
اما من انگار مسخ شده ام.
ـ صداها می میرند و آدمها رنگ می بازند . . .
فقط منم و حضور سنگینی که قلبم را احاطه و دنیایم را پر می کند.
چشم می دوزم به معصومیت گنبد و اشک های فرو نریخته روحم را می سوزاند.
دلم می خواهد دست دراز کنم و چنگ بیندازم به نورانی گنبد و به این آرامش بیاویزم.
روبروی ضریح نقره ای ایستاده ام. پاهایم بیشتر از این نمی کشند. روی زمین می نشینم.
حجاب چادر و پرده اشک، نقره ای ضریح را محو می کنند.
ـ تنها سیاهی گناه می ماند و سرخی شرم