Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

شاه چراغ

باد چادرم را به بازی می گیرد.
انگار می خواهد نگاهم را از گنبد و گلدسته ها بکند و با خودش به دور دست ها ببرد.
اما من انگار مسخ شده ام.

ـ صداها می میرند و آدمها رنگ می بازند . . .

فقط منم و حضور سنگینی که قلبم را احاطه و دنیایم را پر می کند.
چشم می دوزم به معصومیت گنبد و اشک های فرو نریخته روحم را می سوزاند.
دلم می خواهد دست دراز کنم و چنگ بیندازم به نورانی گنبد و به این آرامش بیاویزم.

روبروی ضریح نقره ای ایستاده ام. پاهایم بیشتر از این نمی کشند. روی زمین می نشینم.
حجاب چادر و پرده اشک، نقره ای ضریح را محو می کنند.
ـ تنها سیاهی گناه می ماند و سرخی شرم

۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام

ظل آفتاب

گفت: تمام کسانی که دوست داشته ام رفتند
گفتم: همه می روند. هیچ چیز نمی ماند. اما ما فقط رفتن آنهایی را می بینیم که رد پاهاشان در مسیر زندگی عمیق مانده است و جای خالی اشان پررنگ
ـ مثل تو . . .

* * *

این لحظات تکراری شده است.
مثل خودم.
لحظاتی که نه شادی و نه غمگین.
اما سکوت عجیب به دل می نشیند.
لحظه هایی که می نشینی. زانوها را بغل می کنی و به خودت می گویی:
ـ این هم گذشت

* * *

ساعت دو بعد از ظهر، پیاده که راه بیفتی طرف خانه تازه معنای آسفالت آفتاب خورده و هرم گرما را می فهمی.
معنای اینکه چطور آفتاب هر فکری را از سرت و هر حسی را از خونت بخار می کند . . .
ـ راه حل خوبی برای لحظات بی قراری است.

۹ مرداد, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام