سجاده
سر سجاده می نشینم.
با وسواس پارچه کوچک روی سجاده را مرتب می کنم.
تسبیح را دور مهر می پیچم.
نگاهی به آینه می اندازم.
چادرم را صاف می کنم.
و ساکت به مهر چشم می دوزم.
ـ امشب دلم گرفته بود. منهم مثل خیلی آدم ها وقتی دلتنگ می شوم یاد سجاده ام می کنم. وقتی دوست دارم برای لحظه ای از هیاهوی دنیا دور شوم و به سکوت برسم.
چادرم را بر می دارم. سجاده را جمع می کنم و دوباره توی کمد می گذارم.
ـ عطر گلهای رازقی سجاده ام خیلی وقت است پریده.