Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

چرا دوست داریم احساس گناه کنیم؟
چرا وقتی آنچه اتفاق افتاده همانی است که می خواستیم باز هم احساس گناه می کنیم؟ چون به آنچه می خواسته ایم رسیده ایم ـ و می خواهیم خود را فریب دهیم که نمی خواسته ایم؟ ـ یا اینکه می دانیم خواسته امان رنج دیگری را در بر داشته؟ یا اینکه برای رسیدن چه چیزهایی را زیر پا گذاشته ایم؟

ـ شاید هم به سادگی فقط از رنج کشیدن و ناراحت بودن لذت می بریم؟ مثل بیماری که می داند اگر زخمش را دستکاری نکند خوب می شود اما لذت بیمارگونه ای که این کار به او می دهد باعث می شود به کارش ادامه دهد. ما هم مثل آن بیمار زمانی که همه چیز بخوبی پیش می رود دوست داریم سر زخمهایی را باز کنیم که مدت هاست خوب شده اند.

کاش می شد درها را بست و باز یکپارچه شد!

۲۰ خرداد, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام

 

گاهی احساس می کنم خودم را هیچ نمی شناسم.

درست وقتی که فکر می کنم دیگر همه چیز را درباره خودم فهمیده ام، که دیگر تعجب و حیرتی در کار نیست، که دیگر می توانم  راهی را شروع کنم و بی شگفتی تا انتها بروم، ناگهان فکری ـ احساسی سر بر می آورد و من حیرت زده بر جا می مانم. می ایستم و برای لحظه ای . . . سکوت می کنم.

ـ سرخی خشم. سوزش رنجش. تلخی حسادت . . .

 

دلزده می شویم.

از این همه هیاهو و پوچی دلزده می شویم. از این همه رفت ـ ها و آمد ـ ها و در جا ماندن ـ ها. از این همه روابط تو خالی و این همه محبت های پوشالی.  

 

ـ دیگر انگیزه ای نمانده . . .

۱۸ خرداد, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام

دام

 

دیشب عجیب دلتنگ بودم.

نمی دونم چرا. بعدازظهر خوبی بود و مثل همیشه که با دوستان هستم کلی خندیدیم. اما هوا که گرفت و نمه بارونی که زد من یک دفعه هوایی شدم ـ لحظاتی که این جسم تنگ و محدود است و انگار که درش به دام افتاده ای ـ

دستها توی جیب، سر پایین.

به این فکر می کردم که لحظاتی هست ـ در سکوت و تاریکی ـ که رفتن و پشت سر گذاشتن و فراموش کردن بهترین راه است.

و مرگ در همین نزدیکی هاست. . .

 

ـ خیابون ولیعصر دیشب خیلی طولانی بود.

 

 

۱۳ خرداد, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام