گاهی احساس می کنم خودم را هیچ نمی شناسم.
درست وقتی که فکر می کنم دیگر همه چیز را درباره خودم فهمیده ام، که دیگر تعجب و حیرتی در کار نیست، که دیگر می توانم راهی را شروع کنم و بی شگفتی تا انتها بروم، ناگهان فکری ـ احساسی سر بر می آورد و من حیرت زده بر جا می مانم. می ایستم و برای لحظه ای . . . سکوت می کنم.
ـ سرخی خشم. سوزش رنجش. تلخی حسادت . . .
دلزده می شویم.
از این همه هیاهو و پوچی دلزده می شویم. از این همه رفت ـ ها و آمد ـ ها و در جا ماندن ـ ها. از این همه روابط تو خالی و این همه محبت های پوشالی.
ـ دیگر انگیزه ای نمانده . . .
نظرات
پیام از محمد الیاس
در خرداد ۲۰, ۱۳۸۶ ۱۲:۱۸ ق.ظ
در این دنیای وا نفسا همون محبت های پوشالی هم غنیمته بگذار با نمایش محبت لااقل به یاد بیاوریم که روزی محبت های واقعی وجود داشتند.
پیام از مهدی
در خرداد ۱۹, ۱۳۸۶ ۹:۲۰ ق.ظ
برای تا انتها رفتن با “خود فعلی” همراه نمی شوی!
هر گام و هر قدم در جهت انتها باعث میشه بیشتر بشناسی خودت رو و بیشتر نشناسی خودت رو!!! و این شاید نشانه ای ست از راه درست!
اما انگیزه!
تو رو به هیاهو ها و پوشالی و توخالی بودن دیگران چه کار ؟!
تو نباش!
خود را باش!