Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

 

گاهی احساس می کنم خودم را هیچ نمی شناسم.

درست وقتی که فکر می کنم دیگر همه چیز را درباره خودم فهمیده ام، که دیگر تعجب و حیرتی در کار نیست، که دیگر می توانم  راهی را شروع کنم و بی شگفتی تا انتها بروم، ناگهان فکری ـ احساسی سر بر می آورد و من حیرت زده بر جا می مانم. می ایستم و برای لحظه ای . . . سکوت می کنم.

ـ سرخی خشم. سوزش رنجش. تلخی حسادت . . .

 

دلزده می شویم.

از این همه هیاهو و پوچی دلزده می شویم. از این همه رفت ـ ها و آمد ـ ها و در جا ماندن ـ ها. از این همه روابط تو خالی و این همه محبت های پوشالی.  

 

ـ دیگر انگیزه ای نمانده . . .

۱۸ خرداد, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام




نظرات

پیام از مهدی
در خرداد ۱۹, ۱۳۸۶ ۹:۲۰ ق.ظ

برای تا انتها رفتن با “خود فعلی” همراه نمی شوی!
هر گام و هر قدم در جهت انتها باعث میشه بیشتر بشناسی خودت رو و بیشتر نشناسی خودت رو!!! و این شاید نشانه ای ست از راه درست!
اما انگیزه!
تو رو به هیاهو ها و پوشالی و توخالی بودن دیگران چه کار ؟!
تو نباش!
خود را باش!

پیام از محمد الیاس
در خرداد ۲۰, ۱۳۸۶ ۱۲:۱۸ ق.ظ

در این دنیای وا نفسا همون محبت های پوشالی هم غنیمته بگذار با نمایش محبت لااقل به یاد بیاوریم که روزی محبت های واقعی وجود داشتند.

پیام خود را بنویسید