دام
دیشب عجیب دلتنگ بودم.
نمی دونم چرا. بعدازظهر خوبی بود و مثل همیشه که با دوستان هستم کلی خندیدیم. اما هوا که گرفت و نمه بارونی که زد من یک دفعه هوایی شدم ـ لحظاتی که این جسم تنگ و محدود است و انگار که درش به دام افتاده ای ـ
دستها توی جیب، سر پایین.
به این فکر می کردم که لحظاتی هست ـ در سکوت و تاریکی ـ که رفتن و پشت سر گذاشتن و فراموش کردن بهترین راه است.
و مرگ در همین نزدیکی هاست. . .
ـ خیابون ولیعصر دیشب خیلی طولانی بود.
نظرات
پیام از frozensilence
در خرداد ۱۳, ۱۳۸۶ ۶:۱۶ ب.ظ
khahesh mikonam
mamnoon babat pishnehad
shayad amalish kardam
پیام از sara
در خرداد ۱۳, ۱۳۸۶ ۶:۳۵ ب.ظ
گاهی در شادترین لحظات غم به سراغ آدم می آیید و گاهی در غم انگیزترین لحظات شادی به سراغ آدم می آیید. مهم شناختن این حسهاست..
پیام از سکوت یخزده
در خرداد ۱۴, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۹ ق.ظ
مرسی داداشی
کم تر به ما سر می زنی
پیام از خودم
در خرداد ۱۷, ۱۳۸۶ ۳:۴۲ ب.ظ
زنده ان. می زنن تو سر و کله همدیگه
تو خوبی؟
…


پیام از پابرهنه ها
در خرداد ۱۳, ۱۳۸۶ ۲:۰۰ ب.ظ
سلام
ببین سرشوخی را خودت باز کردیا نگی نگفتی نشخوار فکر اصلا کلمه مناسبی برای این همه هنر نیست
باید بگی استفراغ افکار (البته بامعذرت کافی )
از طرف یک پابرهنه