Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

دام

 

دیشب عجیب دلتنگ بودم.

نمی دونم چرا. بعدازظهر خوبی بود و مثل همیشه که با دوستان هستم کلی خندیدیم. اما هوا که گرفت و نمه بارونی که زد من یک دفعه هوایی شدم ـ لحظاتی که این جسم تنگ و محدود است و انگار که درش به دام افتاده ای ـ

دستها توی جیب، سر پایین.

به این فکر می کردم که لحظاتی هست ـ در سکوت و تاریکی ـ که رفتن و پشت سر گذاشتن و فراموش کردن بهترین راه است.

و مرگ در همین نزدیکی هاست. . .

 

ـ خیابون ولیعصر دیشب خیلی طولانی بود.

 

 

۱۳ خرداد, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام




نظرات

پیام از پابرهنه ها
در خرداد ۱۳, ۱۳۸۶ ۲:۰۰ ب.ظ

سلام
ببین سرشوخی را خودت باز کردیا نگی نگفتی نشخوار فکر اصلا کلمه مناسبی برای این همه هنر نیست
باید بگی استفراغ افکار (البته بامعذرت کافی )
از طرف یک پابرهنه

پیام از frozensilence
در خرداد ۱۳, ۱۳۸۶ ۶:۱۶ ب.ظ

khahesh mikonam
mamnoon babat pishnehad
shayad amalish kardam

پیام از sara
در خرداد ۱۳, ۱۳۸۶ ۶:۳۵ ب.ظ

گاهی در شادترین لحظات غم به سراغ آدم می آیید و گاهی در غم انگیزترین لحظات شادی به سراغ آدم می آیید. مهم شناختن این حسهاست..

پیام از مهدی
در خرداد ۱۴, ۱۳۸۶ ۱۲:۰۷ ق.ظ


دلم هوس…

پیام از مهدی
در خرداد ۱۴, ۱۳۸۶ ۱۲:۰۹ ق.ظ

با این “سجاده” پایین خیلی حال کردم…

پیام از سکوت یخزده
در خرداد ۱۴, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۹ ق.ظ

مرسی داداشی
کم تر به ما سر می زنی

پیام از مهدی
در خرداد ۱۴, ۱۳۸۶ ۱۲:۳۵ ق.ظ


Id : mahdi_sie

پیام از مهدی
در خرداد ۱۷, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۴ ق.ظ

اون چند نفر در چه حالند؟!

پیام از خودم
در خرداد ۱۷, ۱۳۸۶ ۳:۴۲ ب.ظ

زنده ان. می زنن تو سر و کله همدیگه
تو خوبی؟

پیام خود را بنویسید