Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

 

خسته می شوم.

از تقلا کردن و جنگیدن خسته می شوم.

از پیش رفتن هم حتی.

از خواستن و برـ خواستن و درد گنگی که در سینه می پیچد.

 

درها بسته، چراغ ها خاموش، حجاب ها افتاده ـ بین من و تو . . .

ـ دنیا برای لحظه ای هم که شده مرا فراموش کن

۳۰ اردیبهشت, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام

آرزو ـ

 

چه کسی فکر می کرد یک آرزوی ساده، که از یک لحظه سکوت ناشی شده بود به اینجا ختم شود؟

چه کسی فکر می کرد زندگی در کنجی منتظر نشسته تا تو را غافلگیر کند؟ منتظر نشسته تا اقرار به شکست کنی و لب باز کنی و بگویی و . . .

و بعد همین آرزوی ساده را تبدیل به امتحانی بزرگ کند از همه چیزهایی که ـ فکر می کنی ـ یاد گرفته ای و همه تجربه ها و همه آن ادعاهای بزرگ؟ تا نشانت بدهد هنوز که هنوز است ـ در اعماق آن سکوت ـ کودکی هستی که ماه را آرزو می کنی؟

 

 

ـ آرزوها سراب و دامی بیشتر نیستند. اما کدام ما می خواهد از این سراب به دل کویر بزند؟

 

 

۲۲ اردیبهشت, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام

شوخ طبعی

 

زندگی گاهی اوقات چه بازیهای غریبی بر سر ما پیاده می کند.

گاهی اوقات مات می مانی که چه حس شوخ طبعی غریبی دارد این چرخه باطل. انگار که از تمام لحظات استفاده می کند برای به ریشخند گرفتن ما، برای برـ آشفتن و برـ هم ریختن و پریشان کردن هرآنچه بافته ایم.  انگار می خواهد به ما بگوید که این لحظات گذرا و فانی کوتاه تر از آنند که دار قالی برایشان بر پا کنیم.

 

ـ رویای تو کابوس من است.

 

 

۱۴ اردیبهشت, ۱۳۸۶ | عمومی | میریام