Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

این روزها جادویی عجیب در خود دارند.
همه چیز انگار در مهی پیچیده است و ما ـ چشمان بسته ـ کورمال در این مه سنگین پا بر زمین می کشیم.
می رویم تا رفته باشیم . . .
تا از راه جا نمانیم . . .
می رویم تا در این ماراتن زندگی عقب نمانیم . . . ثانیه ها . . .

می ایستم. صدای پاندول ساعت در گوشم می پیچد و با نجوایی خسته می گوید: برو . . . فرصتی نمانده، برو تا رفته باشی. و جاده انگار پاهایم را به جلو می خواند.
برمی گردم و به مسیری نگاه می کنم که در این مه سنگین طی کردم و جا پاهای در مانده ای را می بینم که از کنار من گذشته اند. . .

- خورشید در دور دست غروب می کند.

۲۱ آذر, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام