Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

پوچی

خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم
خیلی وقت بود دلم برای نوشتن تنگ شده بود
خیلی وقت بود دلیلی برای نوشتن پیدا نمی کردم.
زمانی نوشتن برایم عادت نه، اعتیاد شده بود . . . ناخودآگاه دست به قلم می بردم و می نوشتم. آنچه می نوشتم مهم نبود، مهم خود نوشتن بود . . .
الان حرف ها زیادند و فکرها آشفته، تلاطم ها دردناکند و سردرگمی ها زجرآور، اما میلی به بیان نیست.
بیشتر دوست دارم آن ها را در دورترین کنج ذهنم فراموش کنم.

تاریکی عمیق تر از این حرف هاست

۱۷ آبان, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام




نظرات

پیام از هیچستان
در آبان ۱۸, ۱۳۸۵ ۱۲:۵۲ ق.ظ

خاموشی و مرگ آینیه ی یک سرودند
نشنیدی این راز دل
از زبان مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن یعنی همیشه سرودن
بودن
سرودن
رنگ سکون را زدودن

تو ناله ی خویش در بیابان رها کن …..!!!

( سراینده این متن اگر اشتباه نکنم احمد شاملو )

پیام از محمد الیاس
در آبان ۱۹, ۱۳۸۵ ۹:۰۵ ب.ظ

من که گفتم معتادی خودت باور نکردی از دور ترین کنج ذهنت فریاد می زنم تا حواست جمع باشه و از تخدیر بگریزی. باز هم با جمله آخرت حال کردم. اصلا به نظر من خودت رو خسته نکن فقط جمله آخر رو بنویس

پیام از محسن-میم
در آبان ۲۰, ۱۳۸۵ ۱:۱۱ ب.ظ

من از پریشانی ها سخن نمی گویم
بزرگ بودن رود از پرنده ایست که با نای سبز خونیین ، می خواند!
بزرگ بودن رود از نبودن است…
به دریا نشستن است…و رازی نگفتن است،نه گفتن…
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم؟
به من مگوی:((پرنده باز نمی گردد))
من از گذشتن این رود جاودانه، در این شب،
من از گذشتن آرام رود…میدانم….

پیام از رضا
در آبان ۲۰, ۱۳۸۵ ۶:۵۱ ب.ظ

نه

پیام خود را بنویسید