Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

صدا

 

ـ . . .

بلند شدم. کسی نامم را در تاریکی می خواند. نگاهی به ظلمات انداختم.

سکوت.

دوباره به تاریکی بازگشتم.

 

ـ . . .

چشم هایم را گشودم و تاریکی هجوم آورد. اشتباه نمی کردم. کسی نامم را از دور دست ها می خواند و مرا طلب می کرد ـ تنم می سوخت

گوش ها را گرفتم. دهان بستم و چشمها را پوشاندم ـ رهایم کن

. . . و دوباره خواب را فراخواندم

 

 

۲۲ آبان, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام




نظرات

پیام از محمد الیاس
در آبان ۲۴, ۱۳۸۵ ۱:۲۴ ب.ظ

احتمالا شام زیاد خورده بودی. منم دوست ندارم کسی مزاحم خوابم بشه. گذشته از شوخی در این متن فقط یک سطر خوب هست : (تاریکی هجوم آورد)ولی در مجموع روابط بینامتنی خوبی نداره و کلیت نوشته به نظرم جالب نبود. شاید میخوای فاز نوشته هات رو عوض کنی.

پیام از هلیا
در آبان ۲۴, ۱۳۸۵ ۴:۱۰ ب.ظ

من از تاریکی میترسم

پیام از زهرا
در آبان ۲۵, ۱۳۸۵ ۳:۱۱ ب.ظ

فقط چند ساعت اولش سخته .مگه نه؟
یه سر به اینجا بزن:
http://www.farandaway.blogfa.com

پیام از محسن-میم
در آبان ۲۵, ۱۳۸۵ ۵:۱۵ ب.ظ

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح…
وچنان بیتابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دور ها آوایی است که مرا می خواند…

پیام از محمد الیاس
در آبان ۲۶, ۱۳۸۵ ۴:۴۰ ق.ظ

مگه من حرف بدی زدم که سانسور کردی؟

پیام از هیچستان
در آبان ۲۶, ۱۳۸۵ ۹:۲۰ ق.ظ

کاش همیشه خواب بودیم ……..
اما ….
………..اما
………………….خواب با آرامش !!!!!

پیام از سارا
در آبان ۲۷, ۱۳۸۵ ۸:۰۱ ب.ظ

گاهی عمیق ترین حادثه ها در تاریک ترین لحظات می افته…

پیام از محمد الیاس
در آبان ۲۷, ۱۳۸۵ ۸:۴۰ ب.ظ

آفرین می دونستم که تو برای آزادی بیان ارزش قائلی. فقط یه کم سرت شلوغه!! ولی همچنان سر حرفم هستم و کامنت بالایی رو تکرار می کنم.

پیام از eilia
در آبان ۲۸, ۱۳۸۵ ۶:۲۷ ب.ظ

salam vaghtet0on bekheir omidvaram ke halet0on kh0ob bashe web loget0on kheili zibast omidvaram va tabadole link movafegh bashin ye sar ham be man bezanin khoshhal misham r0oze kh0oB dashteh bashin babye;)

پیام از مهدی
در آبان ۳۰, ۱۳۸۵ ۷:۳۸ ق.ظ

وای!…
نمی دونم ها… شاید باید یه دستی از تو تاریکی بیاد تا مارو وادار به ….
اما شاید میاد!…
…………….
چقدر قشنگ بود…
راستی سلام

پیام از شبیه هیچ کس…
در آذر ۳, ۱۳۸۵ ۱۲:۰۲ ب.ظ

….!
همیشه دعا می کنم مثل سنگی نباشم که آب دورش می زنه…
نور و ببینم و برم طرف تاریکی…
بیدار باشم و چشمامو ببندم….!

پیام از مهدی
در آذر ۵, ۱۳۸۵ ۹:۴۰ ب.ظ

چرا آپ نمیشه اینجا؟!

پیام از مجید
در آذر ۱۲, ۱۳۸۵ ۱۱:۱۰ ب.ظ

سلام.اولین باری است که وبلاگت رو می خونم.خیلی نوشته هات واسم آشناست

پیام از امیر
در آذر ۱۵, ۱۳۸۵ ۸:۱۵ ق.ظ

سلام

خیلی زیبا و لطیف بود مرسی

بمنم سر بزن

پیام از پونه
در اردیبهشت ۸, ۱۳۸۶ ۱۱:۳۵ ب.ظ

روز اکنون باردار زشتکاریهای ماست

و مرگ

واژه بی تعارف هر روزه ی ماست

فرصت تمام شد

دندان نیشمان اسیا شد

وابستگی هایمان یکی پس از دیگری افتاد

اما هنوز از شب می هراسیم

بی خبر از سیاهی روحمان

پیام خود را بنویسید