صدا
ـ . . .
بلند شدم. کسی نامم را در تاریکی می خواند. نگاهی به ظلمات انداختم.
سکوت.
دوباره به تاریکی بازگشتم.
ـ . . .
چشم هایم را گشودم و تاریکی هجوم آورد. اشتباه نمی کردم. کسی نامم را از دور دست ها می خواند و مرا طلب می کرد ـ تنم می سوخت
گوش ها را گرفتم. دهان بستم و چشمها را پوشاندم ـ رهایم کن
. . . و دوباره خواب را فراخواندم