Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

صدا

 

ـ . . .

بلند شدم. کسی نامم را در تاریکی می خواند. نگاهی به ظلمات انداختم.

سکوت.

دوباره به تاریکی بازگشتم.

 

ـ . . .

چشم هایم را گشودم و تاریکی هجوم آورد. اشتباه نمی کردم. کسی نامم را از دور دست ها می خواند و مرا طلب می کرد ـ تنم می سوخت

گوش ها را گرفتم. دهان بستم و چشمها را پوشاندم ـ رهایم کن

. . . و دوباره خواب را فراخواندم

 

 

۲۲ آبان, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام

 

دست هایشان به هم گره خورده بود. شانه هایشان به هم می سایید. قدم ها یکدیگر را دنبال می کردند.

- نگاه ها اما . . .

۲۰ آبان, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام

پوچی

خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم
خیلی وقت بود دلم برای نوشتن تنگ شده بود
خیلی وقت بود دلیلی برای نوشتن پیدا نمی کردم.
زمانی نوشتن برایم عادت نه، اعتیاد شده بود . . . ناخودآگاه دست به قلم می بردم و می نوشتم. آنچه می نوشتم مهم نبود، مهم خود نوشتن بود . . .
الان حرف ها زیادند و فکرها آشفته، تلاطم ها دردناکند و سردرگمی ها زجرآور، اما میلی به بیان نیست.
بیشتر دوست دارم آن ها را در دورترین کنج ذهنم فراموش کنم.

تاریکی عمیق تر از این حرف هاست

۱۷ آبان, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام