و آنگاه مرگ
و آنگاه مرگ . . .

وقتی کسی می رود، هیچوقت واقعا از اینکه رفته، از اینکه این دنیا را با تمام زشتی و زیبایی، شادی و اندوه و لذت و رنج ترک کرده است ناراحت نمی شوی. همیشه دلت به حال خودت می سوزد که رها شده ای و تنها مانده ای. بر لحظاتی که می دانی سکوت و سرما پرشان خواهد کرد، بر خلا تاریکی که زندگی ات را تسخیر کرده، بخاطر آن حفره سیاه و سردی که در قلبت ایجاد شده و میدانی شاید هیچ وقت پر نشود اشک می ریزی. . .
بخاطر لحظاتی افسوس می خوری که می توانستی با او باشی و نبودی، بخاطر خاطراتی که می دانی هیچوقت تکرار نخواهند شد. هر لبخندی، هر زمزمه ای و هر شادی که داشته اید رنجی تحمل ناپذیر می شود؛ آنقدر که آرزو می کنی کاش می توانستی ذهنت را دور بیندازی تا به یاد نیاوری. آرزو می کنی کاش جایی اینقدر بزرگ در زندگیت به او نداده بودی، آرزو می کنی کاش لحظاتت را کمتر با او پر کرده بودی . . . آرزو می کنی کاش هر لحظه ات و هر سنگفرشی خاطره ای از او نداشتند . . . آرزو می کنی کاش اینقدر دوستش نداشتی . . .
ـ دردی نیست. اندوهی هم.
خشم کوری است که همه وجود را پر می کند . . . خشم نسبت به او که اینقدر زود رفت، که توانست تو را ترک کند و همه چیز را زیر پا بگذارد؛ خشم نسبت به خودت که وقتی فکر می کردی دیگر همه چیز را دیده ای و لمس کرده ای و از سر گذرانده ای و می دانی ، و باز هم می توانی چنین دردی را حس کنی، باز هم می توانی آرزوهای محال داشته باشی؛ آرزوی ماه را.
ـ دلم یک فریاد می خواهد. آنقدر بلند که بشنود . . .