آینه
ـ خستگی نیست، نومیدی هم. . . یک جور احساس گس و تلخ است زیر زبان روح.
چشمهایت را که برای لحظه ای می بندی به جای آرامشی سیاه، تصاویری گروتسک وار جلوی چشمانت ظاهر می شوند و چنگ می اندازند به لایه های ذهنت . . . تا آن اعماق را می درند و عریان می کنند.
ـ دلم می خواهد برای لحظه ای این چراغ را خاموش کنم، تا چشمانم را کسی نبیند. . . و فراموش کنم که باز، روشنش کنم
* آن روز از جلوی آینه رد می شدم. رو گرداندم تا با “او” ی داخل آینه رو ـ به ـ رو نشوم.
حال خونین دلان که گوید باز وز فلک خون جم که جوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد نرگس مست اگر بروید باز
