Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

آینه

 

 

ـ خستگی نیست، نومیدی هم. . . یک جور احساس گس و تلخ است زیر زبان روح.

چشمهایت را که برای لحظه ای می بندی به جای آرامشی سیاه، تصاویری گروتسک وار جلوی چشمانت ظاهر می شوند و چنگ می اندازند به لایه های ذهنت . . . تا آن اعماق را می درند و عریان می کنند.

 

ـ  دلم می خواهد برای لحظه ای این چراغ را خاموش کنم، تا چشمانم را کسی نبیند. . . و فراموش کنم که باز، روشنش کنم

 

* آن روز از جلوی آینه رد می شدم. رو گرداندم تا با “او” ی داخل آینه رو ـ به ـ رو نشوم.

 

حال خونین دلان که گوید باز                     وز فلک خون جم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد             نرگس مست اگر بروید باز

 

 

 

۲۸ شهریور, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام

و آنگاه مرگ

 

و آنگاه مرگ . . .

 

فرشته مرگ

 

وقتی کسی می رود، هیچوقت واقعا از اینکه رفته، از اینکه این دنیا را با تمام زشتی و زیبایی، شادی و اندوه و لذت و رنج ترک کرده است ناراحت نمی شوی. همیشه دلت به حال خودت می سوزد که رها شده ای و تنها مانده ای. بر لحظاتی که می دانی سکوت و سرما پرشان خواهد کرد، بر خلا تاریکی که زندگی ات را تسخیر کرده، بخاطر آن حفره سیاه و سردی که در قلبت ایجاد شده و میدانی شاید هیچ وقت پر نشود اشک می ریزی. . .

بخاطر لحظاتی افسوس می خوری که می توانستی با او باشی و نبودی، بخاطر خاطراتی که می دانی هیچوقت تکرار نخواهند شد. هر لبخندی، هر زمزمه ای و هر شادی که داشته اید رنجی تحمل ناپذیر می شود؛ آنقدر که آرزو می کنی کاش می توانستی ذهنت را دور بیندازی تا به یاد نیاوری. آرزو می کنی کاش جایی اینقدر بزرگ در زندگیت به او نداده بودی، آرزو می کنی کاش لحظاتت را کمتر با او پر کرده بودی . . . آرزو می کنی کاش هر لحظه ات و هر سنگفرشی خاطره ای از او نداشتند . . . آرزو می کنی کاش اینقدر دوستش نداشتی . . .

 

ـ دردی نیست. اندوهی هم.

 

خشم کوری است که همه وجود را پر می کند . . . خشم نسبت به او که اینقدر زود رفت، که توانست تو را ترک کند و همه چیز را زیر پا بگذارد؛ خشم نسبت به خودت که وقتی فکر می کردی دیگر همه چیز را دیده ای و لمس کرده ای و از سر گذرانده ای و می دانی ، و باز هم می توانی چنین دردی را حس کنی، باز هم می توانی آرزوهای محال داشته باشی؛ آرزوی ماه را.

 

ـ دلم یک فریاد می خواهد. آنقدر بلند که بشنود . . .

 

 

۱۸ شهریور, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام

دو رود

ـ خدایا صدامو می شنوی؟ آخه چرا اینطوری شد؟ چرا کار به اینجا رسید؟

ـ آره عصبانی ام و دلخور. خیلی دیشب از دستت ناراحت شدم

ـ هنوز باورم نمیشه این اتفاق افتاده . . .

ـ دیشب گفتی یه اس.ام.اس بهم می زنی. رفتی که بیای . . .

ـ آخه مگه من چکار کرده بودم که مستحق این بلا باشم؟ آخه چرا من؟

ـ یعنی اینقدر سخت بود؟ اینقدر زدن یه مسج وقتت رو می گرفت. اگه اینطوره من الان مزاحمت نشم.

ـ آخه به کی می تونم بگم همچی بلایی سرم اومده؟ من خودم باورم نشده.

ـ من که روز اول بهت گفتم جریان من چطوریه. خودت اصرار کردی.

ـ یعنی به همین سادگی؟ این بلا رو سرم آورد و رفت؟

ـ هنوزم دیر نشده . . . می تونی بری.

ـ آخه این دنیا هیچ حساب و کتابی نداره؟ کی می خواد جواب منو بده؟ ای خدا. . . صدامو بشنو

ـ از اول هم می دونستم اینطوری هستی. الانم اصلا برام مهم نیست

از جایم بلند شدم و آرام به طرف در اتوبوس رفتم. برنگشتم تا چهره هیچ کدام را نگاه کنم. ولی نمی دانم چطور دست هر دو را دیدم که به سمت قطره اشکی رفت.

۱۲ شهریور, ۱۳۸۵ | روزمره | میریام