Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

کتاب "او"

 


امشب انقدر دلم گرفته است که نفسهایم سنگینی می کند. درد گنگی توی قلبم پیچیده است که درکش نمی کنم. مدتها روبروی آینه می نشینم و در آن چشمهای تهی بدنبال چیزی می گردم که می دانم نخواهم یافت. . .

به دستهایم خیره می شوم که بیهوده به یکدیگر پناه برده اند.

ـ گاهی  اوقات به یاد آوردن دلیلی برای ادامه راه خیلی سخت می شود. سخت تر از آنکه تصورش را می کردی.

بلند می شوم و از قفسه فراموش شده ای کتاب “او” را بیرون می کشم. انگشتهایم را با محبت روی کاغذهایی که روزی همدمم بودند می کشم ـ انسان همیشه در پشت سر گذاشتن همدمهای گذشته اش تبحر خاصی دارد ـ  

صفحه ای را باز می کنم و . . .

نمی دانم چقدر، به کلماتی که از نگاهم می گریزند خیره می شوم.

 

“با این همه پروردگار تو نسبت به کسانی که به نادانی مرتکب کناه شده، سپس توبه کرده و به صلاح در آمدند، البته پروردگات پس از آن آمرزنده مهربان است”

“براستی پروردگار تو به حال کسی که از راه او منحرف شده دانا، و به حال راه یافتگان نیز داناتر است”

“سوره نحل”

 

 

 

 

۱ تیر, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام




نظرات

پیام از مهدی
در تیر ۱, ۱۳۸۵ ۳:۴۸ ب.ظ

قفسه فراموش شده ای….
وای خدای من! اینو که خوندم دلم هری ریخت…
آره! اینجا هم قفسه اتاق منم …
خدایا!
کتاب “او” … اینجا هم خاک می خورد گاهی…
چقدر ….
دستها وقتی بهم پناه می برند… چی میشه؟! هیچی! هیچی نمیشه!
————————
سلام میریام
خوبی؟
خوشی؟
واقعا ممنونم بابت اون تبریکت به مناسبت سالگرد وبلاگم…
خیلی خوشحالم کردی…
امیدوارم که حالا حالا ها اونجا ارزش این رو داشته باشه تا بعضی ها قدم رنجه کنن…. واقعا خوشحالم کردی
خوش باشی و شاد
تا بعد

پیام از فیلسوف نما ( مهدی . عین )
در تیر ۲, ۱۳۸۵ ۱:۴۰ ق.ظ

قفسه
قفسه کتاب نشانه هم چیزهاست
نشان دهنده دوستانی است بهتر از آب روان
که هیچوقت نمی گذارند دچار رکود بشی …

اما درباره سوره نحل :
تو مگو ما را بدان شه بار نیست / با کریمان کارها دشوار نیست ( مولانا ) ………….

پیام از یه نفر که…
در تیر ۳, ۱۳۸۵ ۱۲:۳۸ ق.ظ

سلام!
…چی بگم از این پشت سر گذاشتنا …..چه قدر بد که نمی فهمیم گاهی که چه چیزی رو باید پشت سر گذاشت و چی رو باید دو دستی و به هر قیمتی نگه داشت …
….کتاب “او”…..
چند وقت پیش یه جور عجیبی نا آروم بودم …هیچ چیز آرومم نمی کرد …دوستی بهم گفت …برم سراغ قفسه ی کتاب ها ……باز کردم و منم فقط نگاهم روی کلمه ها مونده بود ……
تا حالا کتابشو بغلت گرفتی ……
عجب شبی بود اون شب ….
دلم تنگه برای اون حس …..

پیام از سارا
در تیر ۶, ۱۳۸۵ ۱۲:۱۳ ب.ظ

روزهای دلتنگی هم که تمام شد … روزهای دیگری میاد که دلمان برای دلتنگی تنگ می شود. انسان همیشه در حال پشت سر گذاشتن است…

پیام خود را بنویسید