مرداب
گاهی اوقات احساس میکنی که با سر درون مرداب سرد و تاریکی فرو رفتهای. . . پایین تر . . . پایین تر . . .
تا جایی که نور روز جای خود را به تصاویر تیره ای می دهد که ذهنت را تسخیر می کنند. دهان به فریاد باز میکنی و لجنها دهانت را پر میکنند، با خونت در میآمیزند و با ضربان قلبت یکی می شوند.
چشم میگشایی و تاریکی نگاهت را پر میکند. نفس می کشی و رایحه مسموم مرداب را فرو می دهی . . .
و دیگر صدای قلب “خود” را نمی شنوی.
دیگر به انتهای مرداب رسیده ای. اینجا آخر خط است.
- ماشه را بکش