Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

مرداب

 

 

گاهی اوقات احساس می کنی که با سر درون مرداب سرد و تاریکی فرو می روی . . . پایین تر . . . پایین تر . . .

تا جایی که دیگر نور روز جای خود را به تصاویر تیره ای می دهد که ذهنت را تسخیر می کنند. دهان به فریاد باز می کنی و لجنها دهانت را پر می کنند و تا اعماق وجودت فرو می روند، با خونت در میامیزند و با ضربان قلبت یکی می شوند.

چشم می گشایی و تاریکی نگاهت را پر می کند و بینایی ات را می خشکاند. نفس می کشی و رایحه مسموم مرداب را فرو می دهی . . .

روشنایی درونت می پژمرد، صدای خنده ها می میرد، دستها از هم جدا می شوند و دیگر صدای قلب “خود” را نمی شنوی.

دیگر به انتهای مرداب رسیده ای. اینجا آخر خط است.

 

- ماشه را بکش

 

 

 

۲۵ تیر, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام

بازگشت

 

چه زمان می فهمیم دیگر بس است؟  که دیگر باید  تمامش کنیم، به خانه برگردیم و شاید برای یک روز تمام در را ببندیم و در سکوت فرو رویم؟

 

ـ هیچوقت. ما تقریبا هیچ وقت نمی فهمیم چه زمان باید راه را رها کرد و بازگشت . . .  همیشه آنقدر پیش می رویم که از آن سوی دنیا می افتیم.

۲۳ تیر, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام

سیب


 

همه مشکلات هستی از یک سیب شروع شد و چندین برگ.

 

اینها همه حرف است که دانستن بهتر از ندانستن است. که آدم بهتر است بداند و بمیرد تا آنکه زنده باشد و در جهالت به سر برد. که رنج دانا به از خوشی نادان است. . .

این ها همه حرف است.

 

کدام ما دلمان نمی خواهد شبی این سیب را تف کنیم تا خوابمان سبک باشد و روشن؟

 

۲۰ تیر, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام