Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

سکوت

 

گاهی اوقات انگار تبی سراسر بدنم را می گیرد و تنها راه نجات آن است که قلمم را بردارم و بنویسم. هرچیزی را که روی ذهنم سنگینی می کند روی کاغذ بریزم و رها شوم.

گاهی اوقات ذهنم انگار خالی است. اتاقی عریان  است که صداها در آن می پیچند و می میرند. مدتها روبروی با قلم و کاغذم روبروی پنجره می نشینم، اما آسمان آنقدر آّبی است . . .

 

 

۲۶ فروردین, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام




نظرات

پیام از کاکتوس
در فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۱۰:۵۱ ق.ظ

تا اونجا که یادمه واسه پست پیش کامنت گذاشته بودم!
ولش کن! من از اونایی نیستم که ادعای غرامت بکنم… حتما” تو راه گم و گور شده…

راستی خوبی؟

پیام از خودم
در فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۳:۱۱ ب.ظ

خداوندگار گناهان همه ما را ببخشاید
اما اگه کامنتت رو تایید نکرده باشم مرا به آتش جهنم مبتلا سازد. . .

(نمی شه دوباره کامنت بذاری؟)
در ضمن ممنون. خوبم. دلم برات تنگ شده بود. کامنتدونی رو که برداشتی. دیگه برای کی بنویسم وبلاگ خوبیه. موفق باشی و اینا؟
حداقل یه سرکی اینجا بکش باهات احوالپرسی کنیم.

پیام از کاکتوس
در فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۱:۲۹ ق.ظ

من هستم! هر وقت دوست داشتی اینجا یا مسنجر با هم احوالپرسی میکنیم…

منم دلم برات تنگولیده…

پیام از مهدی
در فروردین ۲۹, ۱۳۸۵ ۳:۲۳ ق.ظ

گاهی…
هیچی!

پیام خود را بنویسید