سکوت
گاهی اوقات انگار تبی سراسر بدنم را می گیرد و تنها راه نجات آن است که قلمم را بردارم و بنویسم. هرچیزی را که روی ذهنم سنگینی می کند روی کاغذ بریزم و رها شوم.
گاهی اوقات ذهنم انگار خالی است. اتاقی عریان است که صداها در آن می پیچند و می میرند. مدتها روبروی با قلم و کاغذم روبروی پنجره می نشینم، اما آسمان آنقدر آّبی است . . .
نظرات
پیام از خودم
در فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۳:۱۱ ب.ظ
خداوندگار گناهان همه ما را ببخشاید
اما اگه کامنتت رو تایید نکرده باشم مرا به آتش جهنم مبتلا سازد. . .
(نمی شه دوباره کامنت بذاری؟)
در ضمن ممنون. خوبم. دلم برات تنگ شده بود. کامنتدونی رو که برداشتی. دیگه برای کی بنویسم وبلاگ خوبیه. موفق باشی و اینا؟
حداقل یه سرکی اینجا بکش باهات احوالپرسی کنیم.
پیام از کاکتوس
در فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۱:۲۹ ق.ظ
من هستم! هر وقت دوست داشتی اینجا یا مسنجر با هم احوالپرسی میکنیم…
منم دلم برات تنگولیده…
پیام از کاکتوس
در فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۱۰:۵۱ ق.ظ
تا اونجا که یادمه واسه پست پیش کامنت گذاشته بودم!
ولش کن! من از اونایی نیستم که ادعای غرامت بکنم… حتما” تو راه گم و گور شده…
راستی خوبی؟