Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

بی معنایی

 

زمانهایی می رسد که دیگر هیچ چیز ـ نه حتی عشق و علاقه ـ برایت معنایی ندارد. پوچ و تهی به مانند پوسته ای که از درون خالی است . . .

تمنایی است برای چیزی که نمی دانی چیست. نیازی است برای خلایی که توصیف ناپذیر است.

بی نهایت را آرزو می کنی. دوردست ها و نادیده ها را. چشم به روی دیدنی ها می بندی و روحت را انگار روزمرگی ها به زنجیر کشیده اند.

با اینحال دردی نیست که درمان بجوید . . .

 

۲۱ فروردین, ۱۳۸۵ | عمومی | میریام




نظرات

پیام از حسین
در فروردین ۲۱, ۱۳۸۵ ۳:۲۸ ب.ظ

راستشو بخوای وبلاگت خیلی منو جذب کرد
نوشته های قشنگی داری

پیام از شیرزاد
در فروردین ۲۱, ۱۳۸۵ ۱۱:۲۰ ب.ظ

منو هم مجذوب خودش کرد …

پیام از مهدی علاقبند
در فروردین ۲۲, ۱۳۸۵ ۱:۴۲ ق.ظ

کارل مارکس می گوید : بشر امروزی مشکلی نیست که خود بوجود آورد و نتواند آنرا حل کند .

پیام از یه نفر که…
در فروردین ۲۳, ۱۳۸۵ ۷:۴۴ ب.ظ

آره یه وقتایی به اندازه ی یه لحظه “هیچی ” میخواد آدم… ولی “هیچی” دست نیافتنیه …همیشه!

پیام از مهدی
در فروردین ۲۴, ۱۳۸۵ ۱:۴۰ ق.ظ

بی نهایت! منهای عشق و علاقه ( به هرنهایتی!) برابر است با بی معنایی!
بقیه تابع هستند… نیازهایی که نمی دانی و توصیف نمی شوند…
بی نهایت را می طلبی…اما با چشمان بسته…ولی …اما…
نه!
روزمرگی ها محصول هستند!
روزمرگی با روح هیچ ارتباطی ندارد…روزمرگی خلق می شود… روزمرگی جایگزین می شود…
روزمرگی جای خالی را پر می کند!
هروقت از یک معادله ی بزرگ…یک چیز را منها می کنی…کم می کنی….روزمرگی جایگزین میشود!
و این روزمرگی رها نمیکند…
نمی رود…
تا زمانی که درد نباشد!
تا زمانی که روحی دم برنیاورد!
تا زمانی که دردی نباشد که درمان بجوید!

..
.
و چاره این درد همان بی نهایت بدون منها ست.

پیام از مهدی
در فروردین ۲۴, ۱۳۸۵ ۱:۴۱ ق.ظ

سلام یادم رفت! ببخشید!

پیام خود را بنویسید