لبخند
سر پایین، دستها در جیب. صدای آهنگ را آنقدر زیاد کرده بودم که نه تنها صدای دیگران، حتی صدای خودم را هم نشنوم.
ـ خصوصا صدای خودم . . .
جدیدا عادت کرده ام وقت راه رفتن سرم را پایین می اندازم تا اطرافم را نبینم. آهنگ گوش می کنم و کاشی های کف خیابان را می شمرم، شمشادها را نگاه می کنم، باغچه ها و جوب ها را که پر از همه چی هست.
پسرک جلویم ایستاد. سه سال بیشتر نداشت. شلوار آبی و بلوز زردی به تن داشت و کلاه آبی رنگی هم سرش گذاشته بودند. قدش شاید تا زانوهایم می رسید. نگاهم کرد و ناگهان به پهنای صورتش خندید. خنده ای آنچنان شاد و زنگدار و بی دلیل که منهم خندیدم. نشستم و آرام بغلش کردم.
وقتی دور شدنش را نگاه می کردم آبی اسمان یک لحظه چشمم را زد . . .