Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

لبخند

 

سر پایین، دستها در جیب. صدای آهنگ را آنقدر زیاد کرده بودم که نه تنها صدای دیگران، حتی صدای خودم را هم نشنوم.

 

ـ خصوصا صدای خودم . . .

 

جدیدا عادت کرده ام وقت راه رفتن سرم را پایین می اندازم تا اطرافم را نبینم. آهنگ گوش می کنم و کاشی های کف خیابان را می شمرم، شمشادها را نگاه می کنم، باغچه ها و جوب ها را که پر از همه چی هست.

 

پسرک جلویم ایستاد. سه سال بیشتر نداشت. شلوار آبی و بلوز زردی به تن داشت و کلاه آبی رنگی هم  سرش گذاشته بودند. قدش شاید تا زانوهایم می رسید. نگاهم کرد و ناگهان به پهنای صورتش خندید. خنده ای آنچنان شاد و زنگدار و بی دلیل که منهم خندیدم. نشستم و آرام بغلش کردم.

 

وقتی دور شدنش را نگاه می کردم آبی اسمان یک لحظه چشمم را زد . . . 

 

 

۷ اسفند, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام

این یک شعر نیست!

 

مغزم خالی است

چشمهایم دیگر نمی بینند

 دیگر نمی خواهند که ببینند

چشمهایم ناامید شده اند

افسرده و خالی . . .

دیگر نمی گردند

از دیدن خسته شده اند

 

زخم ها عمیق است و خوب ناشدنی

دردها زیادند و فراموش ناشدنی

 

ـ اما . . .

 

 

۴ اسفند, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام

و آنک

                             

                                    - من هنوز زنده ام

اما اندک اندک ورطه ای عمیق، تاریک و سرد گشوده می شود. خورشید گویی درخشش خود را از دست می دهد. سایه ای شوم بر فراز سرم می گسترد.

 

ـ صدای فریادها را می توان شنید. چهره هایی کژدیس شده از درد، پلاسیده از رنج و مسخ شده از خلایی تاریک.

 

آتش از جای جای زمین زبانه می کشد. بوی گوشت و پوست سوخته و تعفن لاشه ها به مشام می رسد. شیاطین از دل زمین لخت و عریان بیرون میایند، تازیانه در دست و زنجیر بر پا و خون آغشته.

 

ـ به آسمان نگاه می کنم، آبی و سرد و پاک، زمین را نظاره می کند. . .

 

 

۱ اسفند, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام