بیگانه
تنم بوی خستگی می داد، برای پاهایم سنگین بود. برای یک لحظه دلم خواست زودتر برسم، گوشه اتاقم بنشینم، در سکوت چشمهایم را ببندم و فراموش کنم.
از ماشین که پیاده شدم، باد سرد شب توی صورتم زد. و یک لحظه انگار دیوانه شدم. یک لحظه انگار فقط من بودم و شب و سکوت و فراموشی. نه خستگی بود، نه دردی و نه شیون گذشته ای. سرم را که بالا گرفتم آسمان سیاه سیاه بود، تهی . . .
ـ چیزی در آن اعماق تاریک و دور و سرد جوشید، سوزاند، راهش را گشود و سرباز کرد.
به خودم که آمدم نزدیک های خانه بودم. طوفان گذشته بود. ایستادم. به تصویر درون آینه در نگاه کردم. بیگانه ای بهم خیره شده بود.