Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

شناخت

 

 

قبل ترها دوست داشت آدمها را بشناسد. نگاهشان می کرد. بهشان نزدیک می شد و چون کودکی در برابر اسباب بازی جدید، مجذوب تنوعشان می شد. بازیگوشانه تکه ها را کنار هم می گذاشت تا این پازل بی انتها را تکمیل کند. تغییرشان می داد. پا به پایشان می رفت تا ببیند.

 

ـ دوران کودکی به سر میاید . . .

 

دیگر سعی نمی کند آدمها را بشناسد. نگاهشان می کند و به شور و خروششان خیره می شود، بازیهاشان را نظاره می کند و سعی می کند نفهمد چه می خواهند بگویند. چون  نزدیک می آیند رو می گرداند.

 

ـ نگاهشان که می کنم طرحی گنگ و مبهم جلوی چشمانم شکل می گیرد دود مانند. برخی از آدمها از پس این هاله مه جلوتر می آیند و شفافتر می شوند، برخی دورتر می شوند و محو. اما هرگز هیچ کدام شکل منسجم و پایداری به خود نمی گیرند.

 

دیگر سعی نمی کند آدمها را بشناسد. قلم و کاغذش را دور انداخته است. وقتی شناختی نباشد قضاوتی در کار نیست، و وقتی قضاوت نکنی انتظاری بوجود نمی آید. انتظاری نیست، درد و رنجشی دیگر نیست، شگفتی و حیرتزدگی هم دیگر نیست.

 

ـ “. . .شناخت شکل بردار نیست. چون شناخت مثل باد است. ساکن نیست. درست مانند باد که نمی شود به چنگش آورد، که ساکن نیست. وزش کلمات . . .کریستین بوبن”

 

 

 

 

۱۲ اسفند, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام




نظرات

پیام از کاکتوس
در اسفند ۱۳, ۱۳۸۴ ۱۲:۵۲ ق.ظ

این بار جدا” هیچی ندارم جز اینکه:
زیبا مینویسی دوست من!
جدا” گفتم…

پیام از یه نفر که…
در اسفند ۱۳, ۱۳۸۴ ۱۲:۰۲ ب.ظ

دقیقا !
من گاهی دلم می خواد سرمو فرو کنم توی اون هاله ی مه …

پیام از مهدی
در اسفند ۱۴, ۱۳۸۴ ۱:۲۷ ق.ظ

سلام
منم همینا!
واسه اولین بار هیچی نمی تونم بگم! هرچند اشتباه!!
می خوام ساکت باشم و دوباره بخونم و دوباره لذت ببرم فقط!
همین

پیام از مهدی
در اسفند ۱۴, ۱۳۸۴ ۱:۳۹ ق.ظ

اومده بودم بابت کامنتی که واسم گذاشتین یه چیزی بگم..اما مطلبتون رو که خوندخم اصلا یادم رفت..جدا قشنگ می نویسید…خوش به حالتون.
از کامنتتون خیلی لذت بردم..یه چیزی توش بود که خیلی بهم چسبید..اما دقیق نفهمیدم چی!!
بگذریم…
آخرش نوشته بودین:”اما یه مسئله ای هست. اگر همیشه مراقب حرکاتت باشی. اگر همیشه چشمت رو به مهره ها بدوزی، کی وقت پیدا می کنی که از دیدن گلی که روی دیواره پرتگاه روییده لذت ببری؟”
می خواستم بگم دقیقا درسته این حرف شما اما !!!
اما می دونین..متاسفانه در شرایط فعلی دیدن گل روی دیواره پرتگاه ار عهده هرکسی بر نمیاد!! اگر هم ببیننش ..درکش نمی تونن بکنن و این بدلیل شرایط تحمیلی ( روی تحمیلیش تاکید می کنم) محیط و حرکات سایر بازیکناست…
چطور بگم…این شرایط تحمیلیه نه اختیاری…هرچند شک ندارم که هستند کسانی که هردو رو میبینن…هستن..اما…

…اما…

پیام از من
در اسفند ۱۴, ۱۳۸۴ ۷:۵۵ ق.ظ

ممنون
فقط می تونم بگم ممنون

پیام از علی
در اسفند ۱۴, ۱۳۸۴ ۸:۳۰ ق.ظ

شناخت و قضاوت آره ولی درد و انتظار و حیرت نه. گفتم باهات دعوا دارم من نیمه دوم توصیفتو قبول ندارم حس میکنم از سر زیبا نوشتن از مفهوم گریزان شده ای. ضمنا منتظر نظرت واسه اینک انسانم.

پیام از خودم
در اسفند ۱۴, ۱۳۸۴ ۸:۲۹ ب.ظ

ولی من اینطور فکر نمی کنم. حقیقت اینجاست که ما وقتی درباره دیگران قضاوت می کنیم. بر اساس قضاوتمون انتظاراتی بوجود میاد و اگر طرف مقابل طبق انتظارات فرضی ما عمل نکنه متعجب و یا حتی آزرده می شیم. . . غیر از اینه؟

پیام از علی
در اسفند ۱۵, ۱۳۸۴ ۲:۴۱ ب.ظ

مفاهیم مورد توصیفت کمی شخصی است و با تعبیر منحصربفرد تو حق با توست ولی تعابیر معمول درد و حیرت جز این مفهوم را میرساند. به هر حال من با تعابیر خاص تو توصیفاتت را می پذیرم.

پیام خود را بنویسید