<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: بیگانه</title>
	<atom:link href="http://miriaam.com/1384/12/%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://miriaam.com/1384/12/%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
	<description>جایی برای «او»ی در پس نقاب</description>
	<lastBuildDate>Sat, 14 Jan 2012 11:39:07 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.4</generator>
	<item>
		<title>با: مهدی</title>
		<link>http://miriaam.com/1384/12/%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/comment-page-1/#comment-151</link>
		<dc:creator>مهدی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://localhost/wp3/?p=33#comment-151</guid>
		<description>سلام&lt;br&gt;بعد از اون لحظه که تو بودی و شب بود و سکوت و خستگی ..و بعد زا اونکه یه چیزی جوشید و سوزاند و گشود و راهش رو باز کرد... چرا؟! چرا اون کسی که بهت خیره شده بود یک بیگانه بود؟!&lt;br&gt;واوووو !! با خودم که فکر می کنم میگم...باید اون لحظه چقدر عظیم بوده باشه که بتونه اون فرد توی آینه رو بیگانه کنه با خود آدم ؟..سرم سوت می کشه...&lt;br&gt;خیلی یه ها...&lt;br&gt;بهرحال امیدوارم این بیگانه جاش رو با بیگانه قبلی عوض کنه!!&lt;br&gt;-	فوق العاده می نویسی. وحشتناک فوق العاده. موفق باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />بعد از اون لحظه که تو بودی و شب بود و سکوت و خستگی ..و بعد زا اونکه یه چیزی جوشید و سوزاند و گشود و راهش رو باز کرد&#8230; چرا؟! چرا اون کسی که بهت خیره شده بود یک بیگانه بود؟!<br />واوووو !! با خودم که فکر می کنم میگم&#8230;باید اون لحظه چقدر عظیم بوده باشه که بتونه اون فرد توی آینه رو بیگانه کنه با خود آدم ؟..سرم سوت می کشه&#8230;<br />خیلی یه ها&#8230;<br />بهرحال امیدوارم این بیگانه جاش رو با بیگانه قبلی عوض کنه!!<br />-	فوق العاده می نویسی. وحشتناک فوق العاده. موفق باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: صد سال تنهایی</title>
		<link>http://miriaam.com/1384/12/%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/comment-page-1/#comment-150</link>
		<dc:creator>صد سال تنهایی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://localhost/wp3/?p=33#comment-150</guid>
		<description>هنوز امیدی بهت هست . هرگاه جلوی آینه بودی و نتوانستی تصویر خودت را ببینی ، بدان که دیگه از دست رفتی .&lt;br&gt;تا بعد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هنوز امیدی بهت هست . هرگاه جلوی آینه بودی و نتوانستی تصویر خودت را ببینی ، بدان که دیگه از دست رفتی .<br />تا بعد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: یه نفر که...</title>
		<link>http://miriaam.com/1384/12/%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/comment-page-1/#comment-149</link>
		<dc:creator>یه نفر که...</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://localhost/wp3/?p=33#comment-149</guid>
		<description>سلام!&lt;br&gt;بد از این طوفانها چی می شه که آدم ا ز همه چی خالی می شه ...&lt;br&gt;نمی دونم !&lt;br&gt;اونی که توی اینه است نمی دونم که آشناترینه یا غریبه ترین ...&lt;br&gt;گاهی فکر می کنم طوفان ...اون چیزای اضافی که روی وجود این غریبه ی آشنا سنگینی می کرده رو با خودش میبره ...این جوریه که باز یادمون میاد بپرسیم &quot;این غریبه کیه؟؟!!!&quot;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام!<br />بد از این طوفانها چی می شه که آدم ا ز همه چی خالی می شه &#8230;<br />نمی دونم !<br />اونی که توی اینه است نمی دونم که آشناترینه یا غریبه ترین &#8230;<br />گاهی فکر می کنم طوفان &#8230;اون چیزای اضافی که روی وجود این غریبه ی آشنا سنگینی می کرده رو با خودش میبره &#8230;این جوریه که باز یادمون میاد بپرسیم &#8220;این غریبه کیه؟؟!!!&#8221;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

