بیگانه
تنم بوی خستگی می داد، برای پاهایم سنگین بود. برای یک لحظه دلم خواست زودتر برسم، گوشه اتاقم بنشینم، در سکوت چشمهایم را ببندم و فراموش کنم.
از ماشین که پیاده شدم، باد سرد شب توی صورتم زد. و یک لحظه انگار دیوانه شدم. یک لحظه انگار فقط من بودم و شب و سکوت و فراموشی. نه خستگی بود، نه دردی و نه شیون گذشته ای. سرم را که بالا گرفتم آسمان سیاه سیاه بود، تهی . . .
ـ چیزی در آن اعماق تاریک و دور و سرد جوشید، سوزاند، راهش را گشود و سرباز کرد.
به خودم که آمدم نزدیک های خانه بودم. طوفان گذشته بود. ایستادم. به تصویر درون آینه در نگاه کردم. بیگانه ای بهم خیره شده بود.
نظرات
پیام از صد سال تنهایی
در اسفند ۱۸, ۱۳۸۴ ۱۱:۳۳ ق.ظ
هنوز امیدی بهت هست . هرگاه جلوی آینه بودی و نتوانستی تصویر خودت را ببینی ، بدان که دیگه از دست رفتی .
تا بعد
پیام از مهدی
در اسفند ۱۹, ۱۳۸۴ ۱۲:۰۳ ب.ظ
سلام
بعد از اون لحظه که تو بودی و شب بود و سکوت و خستگی ..و بعد زا اونکه یه چیزی جوشید و سوزاند و گشود و راهش رو باز کرد… چرا؟! چرا اون کسی که بهت خیره شده بود یک بیگانه بود؟!
واوووو !! با خودم که فکر می کنم میگم…باید اون لحظه چقدر عظیم بوده باشه که بتونه اون فرد توی آینه رو بیگانه کنه با خود آدم ؟..سرم سوت می کشه…
خیلی یه ها…
بهرحال امیدوارم این بیگانه جاش رو با بیگانه قبلی عوض کنه!!
- فوق العاده می نویسی. وحشتناک فوق العاده. موفق باشی
پیام از یه نفر که…
در اسفند ۱۸, ۱۳۸۴ ۱۰:۲۰ ق.ظ
سلام!
بد از این طوفانها چی می شه که آدم ا ز همه چی خالی می شه …
نمی دونم !
اونی که توی اینه است نمی دونم که آشناترینه یا غریبه ترین …
گاهی فکر می کنم طوفان …اون چیزای اضافی که روی وجود این غریبه ی آشنا سنگینی می کرده رو با خودش میبره …این جوریه که باز یادمون میاد بپرسیم “این غریبه کیه؟؟!!!”