آخرین بدر
امشب ماه کامل بود.
امشب ماه برای آخرین بار کامل شد.
می گویند وقتی ماه کامل می شود، جانها به شوق می آید و روح از کالبد خویش سرک می کشد به آن دور دستها، به فراتر از روزمرگی ها، و سرنوشتها را می توان دید . . .
امشب برای یک لحظه، من هم سرکی کشیدم به سرزمین ممنوعه و آنچه ها را که نباید دید، دیدم. سالی دیدم پرهیاهو و سرشار از تنهایی و سکوت، جسمی دیدم خسته و جانی که در آن نمی گنجد و شوق رفتن دارد.
راهی دیدم که پیچ و خمش در میان مه گم می شد و صخره هایی نوک تیز از میانش سر برآورده بودند. خورشیدی دیدم که در افق غروب می کرد و من - تنها - نظاره گرش بودم.
نظرات
پیام از فرناز
در اسفند ۲۵, ۱۳۸۴ ۲:۱۴ ب.ظ
نوشته هاتونو کامل خوندم.(آفلاین)
شما رو لینک کردم
(من هرکسی رو لینک نمیکنم تو نوشته هاتون یه رازی بود…هنوز کشفش نکردم.)
پیام از مهدی
در اسفند ۲۵, ۱۳۸۴ ۸:۴۲ ب.ظ
سالی که نکوست…
سلام
خدا بخیر بگذرونه!
اوه راستی یه سوال فنی ازین بالایی هه ( چشمک)…”دلنشین” اینجا یعنی چی؟!
راستی…اگه ماه کامل نبود …اونوقت چی ها رو می دیدی؟
- بازم مثل همیشه!
فعلن
پیام از خودم
در اسفند ۲۶, ۱۳۸۴ ۱۰:۰۲ ق.ظ
فرناز : واقعا ممنون . . . خوشحالم که کشفش نکردین. چون اون موقع دیگه جذابیتی نداشت (شوخی)
کاکتوسی: >:D<
مهدی: واقعا سالی که نکوست. چون باید ببینی چه اوضاعیه
اگر ماه کامل نبود؟ اونوقت احتمالا الان دیگه اینجا نشسته بودم و برات جوابیه نمی نوشتم. از اون دنیا برات دست تکون می دادم. D:
پست بعدی احتمالا یه داستانه!
پیام از سروناز
در اسفند ۲۶, ۱۳۸۴ ۶:۳۵ ب.ظ
قشنگ بود!!!!! خیلی… نمی دونم چی شد سر از اینجا در آوردم…. سکوت یخ زده! جالبه!
پیام از بنفشه
در اسفند ۲۸, ۱۳۸۴ ۵:۳۰ ق.ظ
این یکی واقعا به دل میشینه. خوشم اومد.
پیام از فرناز
در اسفند ۲۵, ۱۳۸۴ ۱:۰۱ ب.ظ
و من نیز سرکی کشیدم و اما چیزی ندیدم…