Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

گذران

 

گذشت.

همیشه می گذرد.

همیشه در گذریم.

به کنجی پناه می بریم، زخمها را می لیسیم و به انتظار روز می نشینیم، به انتظار شروعی دوباره.

روزی که شاید هرگز برنیاید!

 

 

۲۸ اسفند, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام

آخرین بدر

 

امشب ماه کامل بود.

 

امشب ماه برای آخرین بار کامل شد.

می گویند وقتی ماه کامل می شود، جانها به شوق می آید و روح از کالبد خویش سرک می کشد به آن دور دستها، به فراتر از روزمرگی ها، و سرنوشتها را می توان دید . . .

 

امشب برای یک لحظه، من هم سرکی کشیدم به سرزمین ممنوعه و آنچه ها را که نباید دید، دیدم. سالی دیدم پرهیاهو و سرشار از تنهایی و سکوت، جسمی دیدم خسته و جانی که در آن نمی گنجد و شوق رفتن دارد.

راهی دیدم که پیچ و خمش در میان مه گم می شد و صخره هایی نوک تیز از میانش سر برآورده بودند. خورشیدی دیدم که در افق غروب می کرد و من - تنها‌ - نظاره گرش بودم.

 

 

 

۲۵ اسفند, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام

سقوط

 

 

چنان اندوهی در برش گرفت که قلبش سنگین شد. نشست و به گلهای روبرویش خیره شد. رزها همه یک رنگ داشتند. خاکستری!

 

ناخودآگاه خندید، به خودش و این مسیر مضحک خندید.

 

صبح که از خواب بیدار شد آن تکه آسمان آبی بیرون پنجره آبی تر، هوای صبح پاک تر و تصویر زن جوان روی دیوار با آن چهره آرامش زیباتر بود. حتی چراغ مطالعه بدون لامپ که مثل پیرزن بی دندانی به تو خیره می شد بنظرش بامزه رسید.  از در خانه که بیرون آمد با صدای بلند سلام کرد.

ـ سلام خداجون. سلام زندگی

 

وارد پارک که شد، همانطور که آرام قدم می زد یک لحظه چشم بست و . . .

درخششی طلایی رنگ از پشت پلکهایش گذشت. ناگهان احساس کرختی کرد. انگار که از درون خالی شده باشد تمام نیرویش را از دست داد. ایستاد و سرش فرو افتاد. چنان اندوهی در برش گرفت که قلبش سنگین شد. نشست و به گلهای روبرویش خیره شد. رزها همه یک رنگ داشتند. خاکستری!

 

ـ هرچه نزدیک تر شوی، فراق را بیشتر حس خواهی کرد.

هرچه بیشتر بگریزی، تنگ تر به دام خواهی افتاد.

هرچه بالاتر بروی، سقوط دهشتناک تر خواهد بود.

 

 

۱۹ اسفند, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام