قلم
دلم می خواهد بنویسم. قلم را روی کاغذ می گذارم و لحظه ای به سفیدی آن خیره می شوم. فکرها و تصویرها توی ذهنم غلیان می کنند و احساس می کنم مغزم گنجایش این همه را ندارد. باید بریزمشان بیرون تا آرام شوم. اما قلمم همچنان بیحرکت روی صفحه ایستاده و با لجبازی نگاهم می کند . . .
- اینهمه نوشتی چه شد؟ این همه کاغذها را سیاه و حرام کردی به کجا رسیدی؟ ول کن این کلمات را . . .
نگاهش می کنم. قلمم تازگی ها تلخ شده است. بی حوصله و زودرنج. دیگر تن به کلمات نمی دهد. از کلمات بی پایان به تنگ امده است.
- تا کی می خواهی بنویسی؟ به دور و برت نگاه کن. این کلمات چه دردی دوا کرده اند؟ چه باری از دوش کسی برداشته اند؟ اندوه چه کسی را سبک کرده اند؟
میگویم همه حرفها را که نمی شود زد. همه حرفها را که نمی شود نگه داشت در دل. و مگر قرار است هر کاری فایده ای داشته باشد؟ نمی شود برای دل خود نوشت؟ شاید این کلمات باری از روی دوش من برمی دارند. شاید اندوه مرا سبک می کنند. به تمسخر نگاهم می کند.
- در توجیه همیشه باز است!
نگاهش می کنم. قلمم تازگی ها تلخ شده است. حرف حق زیاد می زند . . .
نظرات
پیام از Mahdi
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۴ ۸:۲۵ ق.ظ
در این دوره زمونه همه چی همه ابزارها مصلحت نگر شدند به خاطر دنیا تلخی ها را حذف می کنند و اگر قلم هم مصلحت نگر باشد وای به حال بشریت و ……….
پیام از علی
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۴ ۸:۵۴ ق.ظ
سلام
نوشتن اگر صرف نوشتن باشد و جدا از مردم طبعا مفید فایده ای نخواهد بود. با مردم بودن هم تعابیر خاص خود را دارد . من فکر میکنم تو مهمترین چیز را داری که خیلی از آدمهای این روزها ندارند و بس گوهر ارزشمند و سرمایه ی مبارکی است و آن درد است که پیش ازین نیز گفته ام. من معتقد به انقلاب نیستم ولی باور به روشنفکری این دهه ها هم کم خطرناک نیست و شاید رفرمهای پلورالیستی پوپولیستی اگر چه ظاهرا به سختی کنار هم می نشینند ولی در جامعه متفاوت ما بهترین رویکرد عملیاتی تئوریکی باشد.
پیام از مریم
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۴ ۸:۲۶ ق.ظ
سلام
وای که دلم به اندازه همه دلتنگی هام برای تو تنگ شده بود نمی دونم به چه دلیل وقتی که یاد تو میافتم فقط یه نقش روشن و سفید توی ذهنم میاد انقدر روشن و پاک که دلم می خواد آدمای اطرافم همه به اون رنگ در بیان …….
متاسفم که در وعده ی یک هفته ایم نتونستم برگردم خنده داره ولی تصادف کردم مریم خانوم گل که دعوت هیات رالی بوده تصادف می کنه اونم جلوی در دانشکده بین امتحان تئوری و عملی و در نهایت امتحان هم نمیده ! کم کم همه چی دور و برم داره رنگ بدی به خودش می گیره ولی من عجیب توی این بی هوایی امیدوارم خیلی امیدوار ……..
راستی نوشتن جزیی از وجودت هست به این فکر نکن که دردی دوا می شه یه نه به این فکر کن که با نوشتن می شه انسان ساخت …………
پیام از میریام
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۴ ۸:۴۲ ق.ظ
سلام
هیچ رنگی بد نیست. این رنگ تغییره که الان تو زندگیت موج می زنه. . .
تنها کاری که می تونی بکنی اینه که منتظرش بمونی.
چقدر خوشحالم که اومدی؟
نمی دونم . . .
پیام از کاکتوس
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۴ ۱۰:۲۱ ق.ظ
دست گلت درد نکنه میریام جونم! لطف کردی و به زحمت افتادی! مرسی عزیز…
پیام از roya
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۴ ۴:۴۰ ب.ظ
,this moment itself is the result.
you dont always have to look for results, u know,
hope u always be healthy dear friend
پیام از کاکتوس
در بهمن ۱۶, ۱۳۸۴ ۱۰:۵۸ ق.ظ
چی بگم که بازم حرف دلمو زدی؟!