قلم
دلم می خواهد بنویسم. قلم را روی کاغذ می گذارم و لحظه ای به سفیدی آن خیره می شوم. فکرها و تصویرها توی ذهنم غلیان می کنند و احساس می کنم مغزم گنجایش این همه را ندارد. باید بریزمشان بیرون تا آرام شوم. اما قلمم همچنان بیحرکت روی صفحه ایستاده و با لجبازی نگاهم می کند . . .
- اینهمه نوشتی چه شد؟ این همه کاغذها را سیاه و حرام کردی به کجا رسیدی؟ ول کن این کلمات را . . .
نگاهش می کنم. قلمم تازگی ها تلخ شده است. بی حوصله و زودرنج. دیگر تن به کلمات نمی دهد. از کلمات بی پایان به تنگ امده است.
- تا کی می خواهی بنویسی؟ به دور و برت نگاه کن. این کلمات چه دردی دوا کرده اند؟ چه باری از دوش کسی برداشته اند؟ اندوه چه کسی را سبک کرده اند؟
میگویم همه حرفها را که نمی شود زد. همه حرفها را که نمی شود نگه داشت در دل. و مگر قرار است هر کاری فایده ای داشته باشد؟ نمی شود برای دل خود نوشت؟ شاید این کلمات باری از روی دوش من برمی دارند. شاید اندوه مرا سبک می کنند. به تمسخر نگاهم می کند.
- در توجیه همیشه باز است!
نگاهش می کنم. قلمم تازگی ها تلخ شده است. حرف حق زیاد می زند . . .