Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

قلم

دلم می خواهد بنویسم. قلم را روی کاغذ می گذارم و لحظه ای به سفیدی آن خیره می شوم. فکرها و تصویرها توی ذهنم غلیان می کنند و احساس می کنم مغزم گنجایش این همه را ندارد. باید بریزمشان بیرون تا آرام شوم. اما قلمم همچنان بیحرکت روی صفحه ایستاده و با لجبازی نگاهم می کند . . .

- اینهمه نوشتی چه شد؟ این همه کاغذها را سیاه و حرام کردی به کجا رسیدی؟ ول کن این کلمات را . . .

نگاهش می کنم. قلمم تازگی ها تلخ شده است. بی حوصله و زودرنج. دیگر تن به کلمات نمی دهد. از کلمات بی پایان به تنگ امده است.

- تا کی می خواهی بنویسی؟ به دور و برت نگاه کن. این کلمات چه دردی دوا کرده اند؟ چه باری از دوش کسی برداشته اند؟ اندوه چه کسی را سبک کرده اند؟

میگویم همه حرفها را که نمی شود زد. همه حرفها را که نمی شود نگه داشت در دل. و مگر قرار است هر کاری فایده ای داشته باشد؟ نمی شود برای دل خود نوشت؟ شاید این کلمات باری از روی دوش من برمی دارند. شاید اندوه مرا سبک می کنند. به تمسخر نگاهم می کند.

- در توجیه همیشه باز است!

نگاهش می کنم. قلمم تازگی ها تلخ شده است. حرف حق زیاد می زند . . .

۱۶ بهمن, ۱۳۸۴ | روزمره | میریام

دَر . . .

به پشت سرم که نگاه می کنم درهای بسته بسیاری می بینم. روی برخی درها علامت زده ام، برخی دیگر را قفل کرده ام، چند در هستند که با زنجیر بسته امشان. . . هر دری نشانی بر خود دارد و خاطره ای به همراه . . .

جلوتر که می روم، در راهم دری می بینم . . . خیلی آشناست. به پشت سرم که نگاه می کنم در مشابهی را می بینم که با قفل و زنجیر بسته امش و رویش علامتی هم زده ام!

ـ پاهایم مرا به آن سو می کشند و من چشم بروی آن درهای بسته می بندم و خاطره ها را پاک می کنم.

۱۵ بهمن, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام

پیله

داستان از جایی شروع می شود که دخترک ناگهان به پوچی می رسد. بدون هیچ دلیل و چرائی یکمرتبه احساس خستگی می کند، خستگی از زندگی و اطرافیان و از خودش . حالتی که خودش اسمش را دغدغه های یک انسان بیکار می گذارد.

ـ احساس اینکه زندگیت بی بار، بی هدف و بی معناست، و سرانجام سکوت . . .

اطرافیان به خیال اینکه دچار افسردگی شده سعی دارند از این حالت بیرونش بیاورند، سعی می کنند این سکوت را بشکنند و به زندگی عادی برش گرداند. سرگرمش کنند تا زیاد فکر نکند. اما این سکوت آنقدر ادامه پیدا می کند که همه نومید وی به حال خود می گذارند.

ـ تا خودت نخواهی هیچ کس نمی تواند کمکت کند. اما چه نیازی به کمک هست؟ و سرانجام آرامش !

این سکوت آرامش عجیبی به همراه دارد، طوری که دخترک هرگز تجربه اش نکرده است. نبود دیگران و تنهایی و سکوت باعث می شوند چیزهایی را ببیند که گمان می کند پیش از این با چشمان بسته در این جهان زندگی می کرده است. با فرصتی که ندیدن ها ایجاد می کنند می تواند براستی ببیند. با شعف کودکانه ای به تجربه و احساس جهان می پردازد؛ حس کردن سردی برف و گرمی شنها زیر پاهایش، طعم خاک و باد . . .

ـ و جهان چنان گستره ای می یابد که از توصیفش عاجزی، همه از آن تو!

اندک اندک سکوت بر زندگیش غالب می شود و تنهایی چونان حجابی دربرش می گیرد. دیگران برایش غریبه اند، جز تنی چند که آنقدر بوده اند که دیگر تار و پودی از این قالی شده اند. با اینحال غریب احساس نیاز نمی کند. دنیایش را جهانی پر کرده است که می بایست دید و زندگی کرد، و در کنار آن . .

ـ دنیای درون چونان وسعتی دارد که پیمودنش سالیان متمادی به طول خواهد انجامید. راهی است تنها و ساکت و تاریک!

۱۱ بهمن, ۱۳۸۴ | یادداشت | میریام