دَر . . .
به پشت سرم که نگاه می کنم درهای بسته بسیاری می بینم. روی برخی درها علامت زده ام، برخی دیگر را قفل کرده ام، چند در هستند که با زنجیر بسته امشان. . . هر دری نشانی بر خود دارد و خاطره ای به همراه . . .
جلوتر که می روم، در راهم دری می بینم . . . خیلی آشناست. به پشت سرم که نگاه می کنم در مشابهی را می بینم که با قفل و زنجیر بسته امش و رویش علامتی هم زده ام!
ـ پاهایم مرا به آن سو می کشند و من چشم بروی آن درهای بسته می بندم و خاطره ها را پاک می کنم.
نظرات
پیام از Mika
در بهمن ۱۵, ۱۳۸۴ ۶:۴۸ ب.ظ
سلام …
این درهایی که ازشون گفتی همون وقایعی هست که ما از سر می گذرونیم و گذشتمونو ساختن و برای حرکت به آینده بهمون نیروهای مثبت و منفی متناسب با اون گذشته می ده …
ولی گاهی اتفاقاتی میافته که باعث می شه به همه قوانین حاکم هستی شک کنی …
مثل همین نه ؟ …
پیام از بهار
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۴ ۱۱:۰۸ ب.ظ
یه بار علامت زدی.حتما یه بار قفلش کردی.آخر با زنجیر بستیش.حالا یه در مشابه…این دریه که تا آخرش رو نرفتی.رفتی؟
پیام از میریام
در بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۸:۰۸ ق.ظ
نه
گمون می کنم هیچ وقت تا آخرش نرفتم. شاید هیچ وفت هم نرم.
پیام از صد سال تنهایی
در بهمن ۱۵, ۱۳۸۴ ۶:۳۲ ب.ظ
همچان به جلو می روم . درهای زیادی را پشت سر می گذارم . آنچنان سریع در آن راه روی تنگ پیش می روم که تنگ تر می نماید . آخر سر به در بزرگی می رسم که راهرو به آنجا ختم می شود . پشت در دریایی از نور است که می خواهد چار چوب در را از جا بکند . همانجا می نشینم و زار زار می گریم .