Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

پیله

داستان از جایی شروع می شود که دخترک ناگهان به پوچی می رسد. بدون هیچ دلیل و چرائی یکمرتبه احساس خستگی می کند، خستگی از زندگی و اطرافیان و از خودش . حالتی که خودش اسمش را دغدغه های یک انسان بیکار می گذارد.

ـ احساس اینکه زندگیت بی بار، بی هدف و بی معناست، و سرانجام سکوت . . .

اطرافیان به خیال اینکه دچار افسردگی شده سعی دارند از این حالت بیرونش بیاورند، سعی می کنند این سکوت را بشکنند و به زندگی عادی برش گرداند. سرگرمش کنند تا زیاد فکر نکند. اما این سکوت آنقدر ادامه پیدا می کند که همه نومید وی به حال خود می گذارند.

ـ تا خودت نخواهی هیچ کس نمی تواند کمکت کند. اما چه نیازی به کمک هست؟ و سرانجام آرامش !

این سکوت آرامش عجیبی به همراه دارد، طوری که دخترک هرگز تجربه اش نکرده است. نبود دیگران و تنهایی و سکوت باعث می شوند چیزهایی را ببیند که گمان می کند پیش از این با چشمان بسته در این جهان زندگی می کرده است. با فرصتی که ندیدن ها ایجاد می کنند می تواند براستی ببیند. با شعف کودکانه ای به تجربه و احساس جهان می پردازد؛ حس کردن سردی برف و گرمی شنها زیر پاهایش، طعم خاک و باد . . .

ـ و جهان چنان گستره ای می یابد که از توصیفش عاجزی، همه از آن تو!

اندک اندک سکوت بر زندگیش غالب می شود و تنهایی چونان حجابی دربرش می گیرد. دیگران برایش غریبه اند، جز تنی چند که آنقدر بوده اند که دیگر تار و پودی از این قالی شده اند. با اینحال غریب احساس نیاز نمی کند. دنیایش را جهانی پر کرده است که می بایست دید و زندگی کرد، و در کنار آن . .

ـ دنیای درون چونان وسعتی دارد که پیمودنش سالیان متمادی به طول خواهد انجامید. راهی است تنها و ساکت و تاریک!

۱۱ بهمن, ۱۳۸۴ | یادداشت | میریام




نظرات

پیام از Mika
در بهمن ۱۱, ۱۳۸۴ ۱۲:۰۸ ب.ظ

سلام میرام جان
نوشته هات خواننده رو با خودش می بره به اعماق معنی بدون اینکه حتی یک لحظه تنها بزارش…

پیام از کاکتوس
در بهمن ۱۱, ۱۳۸۴ ۹:۳۰ ب.ظ

برای منم حاضری بزن تا بخونم و برگردم…

پیام از کاکتوس
در بهمن ۱۱, ۱۳۸۴ ۱۱:۴۷ ب.ظ

بهم حق بده کمی سخت درکش کنم. تا یه جاهایی فهمیدم اما یهو ول شدم…

پیام از میریام
در بهمن ۱۲, ۱۳۸۴ ۸:۵۴ ق.ظ

چطور؟
درکش رو نمی دونم سخت هست یا نه. چون خودم نوشتمش!
اما تا به کجا فهمیدی؟ این متن یه جریانه . . .
برام میگی؟

پیام از .____HidDen_GiRl____.
در بهمن ۱۲, ۱۳۸۴ ۱۲:۳۵ ب.ظ

حال باید به حال این دخترک تاسف خورد یا اینکه آرزو کنیم جای او باشیم ؟!

پیام از سکوت یخزده
در بهمن ۱۲, ۱۳۸۴ ۸:۰۵ ب.ظ

هیچ کس برای رهایی دیگری تاسف نمی خورد
و نمی دانم آرزوی جای دیگری بودن اصلا درست هست؟
هرکسی جای خودش را در این دنیا دارد. جایی که شاید با نبودنش نظام دنیا به هم می خورد . . .

پیام از کاکتوس
در بهمن ۱۲, ۱۳۸۴ ۹:۴۱ ب.ظ

تا سطر ششم باهاش پا به پا اومدم اما بعدش رو حس نکردم! صد البته اشکال از منه…

پیام از میریام
در بهمن ۱۳, ۱۳۸۴ ۹:۴۹ ق.ظ

خب کاکتوس جان قرار نیست تجربه همه آدمها یکجور باشه.
گاهی اوقات البته ادمها تجربه های مشترکی دارند، ولی تاثیری که می گیرند خیلی متفاوته! تا سطر ششم توصیف یک تجربه بود، تو یک جور ازش تاثیر گرفتی و دخترک داستان یک جور دیگه . . . چون آخر متن همینه. تاثیر این جریان روی شخصیت

پیام از صد سال تنهایی
در بهمن ۱۳, ۱۳۸۴ ۱:۱۹ ب.ظ

سلام میریام عزیز . نمی دانم سایت پنجره را دیده ای یا نه . اگه پسندیدی می توانی داستانهایت را برای چاپ به آنجا بفرسستی که بعد تایید نمایش داده شود . من و یکی دیگه از دوستان سرپرستی پنجره رو داریم
http://www.panjare.org
تا بعد

پیام از میریام
در بهمن ۱۳, ۱۳۸۴ ۹:۰۰ ب.ظ

سلام
ممنون بابت آدرس. حتما بهش سر می زنم. لطف کردی

پیام از کاکتوس
در بهمن ۱۳, ۱۳۸۴ ۱۱:۳۴ ب.ظ

قالب جدیدت مبارک خانومی…

پیام از Mika
در بهمن ۱۵, ۱۳۸۴ ۱۱:۱۹ ق.ظ

هرکسی جای خودش را در این دنیا دارد. جایی که شاید با نبودنش نظام دنیا به هم می خورد . . .
این شاید ارتباط مستقیم با موضوع نداشته باشه ولی عین این جمله و اصل منطقش رو من بهش ایمان دارم و بارها به زبون آوردم … در مورد مفهوم متنی که میریام نوشته باید بگم من شخصا باهاش ارتباط حسی قوی برقرار کردم . شاید به خاطر mood باشه که البته شخصی و خاصه …

پیام از شهره
در بهمن ۱۵, ۱۳۸۴ ۶:۲۱ ب.ظ

سالم خیلی قشنگ بود موفق باسی

پیام از میریام
در بهمن ۱۵, ۱۳۸۴ ۷:۵۳ ب.ظ

شهره: ممنون عزیزم.

پیام از بهار
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۴ ۱۱:۰۵ ب.ظ

همه چیز همونجاس دختر کوچولوی خسته.کاش منم انقدر غرق شده بودم.ولی از طرفی میترسم چون خیلی عادت کردم.چه تاریکیه دلنشینی.نه؟

پیام از میریام
در بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۸:۰۹ ق.ظ

حتی تصورش رو هم نمی تونی بکنی که چقدر آرامش بخشه . . .

پیام خود را بنویسید