Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

هراس

نمی دانم.
راهی را به امیدی شروع کردم . . . با هدفی.
قدم به راهی گذاشتم که همه سیاهی بود و بس. نه نشانی، نه ردی و نه سرمنزلی.
حال هدف و امید رفته است و تنها راه مانده بس طولانی، بی انتها.

* * *

وبلاگها را که می خوانم احساس شعف می کنم، حتی تلخ ترینشان هم طعمی از آَشنایی در خود دارد. و من چه با ولع می خوانمشان. این همه روحی که برهنه از میان این صفحات به تو خیره می شوند. نقابی هم اگر در کار هست، نقاب از خود است. نه دیگران . . .
دیگر چهره ای نیست که نقابی باشد. اینجا همه بی چهره اند. درخشندگی لبخند و خیسی اشک را می توانی کامل حس کنی. براستی برهنه کردن روح در برابر دیگران چه لذتی دارد، بی هراس از سختی و تیرگی نگاه دیگران. به آن می ماند که برهنه در برابر باد بایستی و خود را فریاد کنی . . .

که این منم!

این منم از پس تمامی آن حجابهای تاریک جسم. . .

۲۷ دی, ۱۳۸۴ | یادداشت | میریام

عشق؟

در وبلاگش درباره عشق نوشته بود.

درباره خستگی.

و من به این فکر افتادم عشق یعنی مدتها بدون کلمه ای حرف کنارش بنشینی و لحظه ای احساس سکوت نکنی . . .

۲۷ دی, ۱۳۸۴ | عمومی, یادداشت | میریام

EMPTY

 

I am full of empty

These days I am strangely empty

There is nothing inside, like an abyss

Dark, vast, cold . . .

There is no happiness, no pain, no joy, no sorrow, nothing.

I am hollow.

It seems that I have lost my ability to feel, to need.

Life passes me by, and I am watching it, as if from outside.

A nightmare has surrounded me, like vertigo, and I am going down.

I am going down . . .

 

 

 

۲۶ دی, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام