صبح روشن
خیلی چیزها میشود درباره سال ۸۸ نوشت. درباره اتفاقهایی که برایمان افتاد، درباره همه دردها و اشکها و امیدهایی که ناامید شد؛ درباره جای ضربههای باتوم و سوز اشکآورها و دلهرههای نیمشب و جای خالی دوستان و دستبندهای سبزی که هنوز گاهی یواشکی از زیر آستینها سرک میکشد، و درباره شعرهایی که وقتی زمزمه میکنیم هنوز اشک توی چشمهایمان جمع میشود …
ـ سر اومد زمستون، شکفته بهارون، گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
اما، امسال سال آشکار شدن سرنوشتها هم بود؛ برای من، سالی بود که شاید خیلی چیزها رقم خورد. فرصتی پیش آمد تا دوباره خودم را بشناسم و بفهمم که چقدر هنوز با آدمی که میخواهم باشم و فکر میکردم تا حدی به آن رسیدهام فاصله دارم؛ تا بفهمم لغزیدن و اشتباه کردن چقدر آسان است و به بیراهه رفتن و به خود غره شدن از آن هم آسانتر؛ تا نگاهی دوباره به زندگیام بیندازم و ببینم واقعا چه میکنم و به کجا میخواهم برسم و چقدر به چیزهایی که میخواستم رسیدهام. و یک بار دیگر به زندگی اعتماد کنم تا راهی را که باید، پیش رویم بگذارد.
امسال سال دردناکی هم بود، سالی که خیلی شبها تا صبح بیدار ماندم و نمیدانستم دلم میخواهد صبح برسد یا نه، و خیلی شبها را زیر سقف سیاه آسمان نشستم و فقط به ماه خیره شدم تا زمان بگذرد. اما … در نهایت ایمان آوردم که تاریکترین لحظات شب، لحظات پیش از طلوع فردا هستند.