Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

صبح روشن

خیلی چیزها می‌شود درباره سال ۸۸ نوشت. درباره اتفاق‌هایی که برایمان افتاد، درباره همه دردها و اشک‌ها و امیدهایی که ناامید شد؛ درباره جای ضربه‌های باتوم‌ و سوز اشک‌آورها و دلهره‌های نیم‌شب و جای خالی دوستان و دست‌بندهای سبزی که هنوز گاهی یواشکی از زیر آستین‌ها سرک می‌کشد، و درباره شعرهایی که وقتی زمزمه می‌کنیم هنوز اشک توی چشم‌هایمان جمع می‌شود …

ـ سر اومد زمستون، شکفته بهارون، گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

اما، امسال سال آشکار شدن سرنوشت‌ها هم بود؛ برای من، سالی بود که شاید خیلی چیزها رقم خورد. فرصتی پیش آمد تا دوباره خودم را بشناسم و بفهمم که چقدر هنوز با آدمی که می‌خواهم باشم و فکر می‌کردم تا حدی به آن رسیده‌ام فاصله دارم؛ تا بفهمم لغزیدن و اشتباه کردن چقدر آسان است و به بیراهه رفتن و به خود غره شدن از آن هم آسان‌تر؛ تا نگاهی دوباره به زندگی‌ام بیندازم و ببینم واقعا چه می‌کنم و به کجا می‌خواهم برسم و چقدر به چیزهایی که می‌خواستم رسیده‌ام. و یک بار دیگر به زندگی اعتماد کنم تا راهی را که باید، پیش رویم بگذارد.

امسال سال دردناکی هم بود، سالی که خیلی شب‌ها تا صبح بیدار ماندم و نمی‌دانستم دلم می‌خواهد صبح برسد یا نه، و خیلی شب‌ها را زیر سقف سیاه آسمان نشستم و فقط به ماه خیره شدم تا زمان بگذرد. اما … در نهایت ایمان آوردم که تاریک‌ترین لحظات شب، لحظات پیش از طلوع فردا هستند.

۲۵ اسفند, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام

سردرگمی

این روزها احساس بی‌فایدگی نمی‌کنم. آنقدر مشغله هست که وقت به این فکرها نمی‌رسد. اما یک جورهایی کلافه‌ام. سردرگمم. انگار باید چیزی را می‌دیده‌ام و ندیده‌ام، کاری را می‌کردم و انجام نداده‌ام. نمی‌دانم…

لحظه‌های سکوت هی فکر می‌کنم به این که چه چیزی را جا انداخته‌ام طی راه. به پشت سرم نگاه می‌کنم و چیزی پیدا نمی‌کنم. مجبورم صبر کنم تا مثل همیشه زندگی سر وقتش یادم بیندازد

۱۶ اسفند, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام

روزی …

تو ممکن است فراموش کنی

اما

بگذار این را بگویم

روزی

کسی

به یاد ما خواهد افتاد

سافو

۱۴ اسفند, ۱۳۸۸ | شعر | میریام